بسم الله
پيراهن سبز بهشتي


شب عروسي فاطمه(س) بود. او در خانه يک پيراهن ساده داشت. پدر برايش يک پيراهن نو آورد. فاطمه (س) به آن نگاه کرد. پارچه نرم و لطيفي داشت. آن را کنار گذاشت تا چند لحظه بعد بپوشد. حضرت محمد (ص) به اتاق مردها رفت. اتاق فاطمه (س) نزديک در حياط بود. در زدند.
- چه کسي در ميزند؟
- يک نفر در را باز کند.
يکي از زن ها در را باز کرد. زني با صداي شکسته اش گفت: «من فقيرم و لباسي ندارم که به تن کنم.»
فاطمه(س) وقتي صداي زن فقير را شنيد، گوشه ي در اتاق را باز کرد. زن فقير گفت: «از خانه رسول خدا يک لباس کهنه مي خواهم تا به تن کنم.»
دل فاطمه (س) به درد آمد. نگاهش اول به پيراهن نو افتاد؛ بعد به پيراهن ساده اي که در تنش بود. فکر کرد کدام يک را بدهد. پيراهن نو براي عروسي اش بود.
ياد آيه اي در قرآن افتاد که مي گفت: «هرگز به نيکي نمي رسيد، مگر اين که چيزي را که دوست داريد (به فقيران) ببخشيد.»
فاطمه فوري پيراهن نو را برداشت. پشت در رفت و با مهرباني آن را به زن فقير داد.
زن فقير خنديد. صورتش را به سمت آسمان گرفت و دعا کرد. بعد با خوشحالي زياد از آن جا رفت.
وقتي خبر به حضرت محمد (ص) و حضرت علي (ع) رسيد، آن ها از کار فاطمه (س) خوش حال شدند.
طولي نکشيد که جبرييل –فرشته بزرگ خدا- به خانه ي حضرت محمد (ص) آمد. خانه بوي بهشت گرفت. او پيراهن سبز و زيبايي جلوي حضرت گذاشت و گفت: «اي رسول خدا! خداوند به تو سلام رساند و به من فرمان داد تا به فاطمه (س) سلام برسانم و اين لباس سبز بهشتي را براي او بياورم.»
وقتي نگاه فاطمه (س) به پيراهن سبز بهشتي افتاد گريه کرد. عطر بهشتي پيراهن، خيلي زود زن ها را به اتاق فاطمه کشاند.
بسم الله
راز و نياز فوتباليست مسيحي در حرم شاه عبدالعظيم
الونگ الونگ به محض ورود به حرم آن حضرت به روي زانوهاي خود فرود آمد، دستها را بالا آورد و با چشمان بسته و گريان مشغول راز و نياز شد ... آن قدر چشمگير و ديدني، كه اكثر حاضران در حرم تا مدتها محو تماشاي اين بازيكن كامروني بودند ...
راز و نياز جالب «ژاك الونگ» ــ يا به قول طرفداران فوتبال، "الونگ الونگ" ــ در حرم حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلام آنقدر چشمگير و ديدني بود كه اكثر حاضران در حرم تا مدتها محو تماشاي بازيكن كامروني تيم پرسپوليس بودند.
در مناسبتي كه بازيكنان تيم پرسپوليس راهي حرم شاه عبدالعظيم شده بودند، الونگ الونگ به محض ورود به حرم آن حضرت به روي زانوهاي خود فرود آمد، دستها را بالا آورد و با چشمان بسته و گريان مشغول راز و نياز شد.
با توجه به اينكه الونگ الونگ مسيحي است و تا كنون نيز در حرم شاه عبدالعظيم (ع) حاضر نشده بود، به وجود آمدن چنين صحنههاي معنوي و جالبي، براي حاضرين در حرم بسيار تماشايي بود.
مسلمان شدن استاد دانشگاهي در آمريکا بوسيله حجاب يکي از شاگردان
«محمد اكويا» در امريكا استاد دانشگاه است؛ او پس از اسلام آوردن اسمش را «محمد» گذاشته است.
جالب اينكه او به خاطر حجاب يكي از دانشجويان مسلمانش، به اسلام گرويده است. نه تنها او بلكه سه نفر ديگر از استادان دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان دانشگاهي كه او در آنجا تدريس ميكند به خاطر اتفاقي كه براي اين دانشجوي مسلمان افتاده،
مسلمان شده و در حال حاضر خودشان جزو داعيان به سوي دين اسلام هستند.
محمد اكويا در اين مورد ميگويد: چهار سال پيش در دانشگاه ما اتفاقي افتاد كه تا مدتها آثار آن ادامه داشت. جريان از اين قرار بود كه يك دانشجوي مسلمان امريكايي به دانشگاه ما آمد. تا اينجاي كار هيچ مشكلي وجود نداشت. اما در دانشگاه ما، استادي وجود داشت كه شديداً از اسلام متنفر بود و آن چنان از دين اسلام اظهار نفرت ميكرد كه اگر ما با او همصدا نميشديم مورد انتقاد شديد او قرار ميگرفتيم. حالا خودتان حدس بزنيد كه چنين استادي در دانشگاه ما باشد و يك دانشجوي مسلمان سر كلاس او حاضر شود و شعائر دينياش را بياعتنا به اين جو انجام دهد.
استاد مذكور از هر كاري كه كينهاش را نسبت به اسلام نشان دهد دريغ نميكرد. اما آن دانشجو با صبر و حوصله جواب او را ميداد. وي كه از حوصلة اين دانشجو به تنگ آمده بود با دستكاري كردن در نمرات پايان ترم، از او انتقام ميگرفت. بعضي مواقع آن چنان تحقيقهاي مشكلي به او محول ميكرد كه او مستأصل ميشد. بالاخره صبر و تحمل آن دانشجو به سر رسيد و او تصميم گرفت براي اينكه از اين مشكل رهايي يابد به رئيس دانشگاه شكايت كند. مديريت دانشگاه براي اينكه عدالت را رعايت كرده باشد و از نظرات دو طرف آگاه شود، جلسهاي تشكيل داد تا آن دو در حضور اعضاي هئيت مديره و اساتيد دانشگاه به دفاع از خود بپردازند.
از آنجايي كه براي اولين بار بود كه در دانشگاه چنين اتفاقي ميافتاد، ما خيلي علاقهمند بوديم سرانجام اين كشمكش را ببينيم. تمام اعضاي هئيت مديره و اساتيد در اين جلسه شركت كردند. ما به عنوان ناظر حضور داشتيم.
ابتدا آن دختر دانشجوي مسلمان به دفاع از خود پرداخت؛ او گفت: اين استاد نسبت به دين من كينه دارد و به خاطر اين كينهتوزي حقوق علمي مرا زير پا ميگذارد. او مثالهاي زيادي آورد و در آخر از چند نفر همترمش خواست كه در اين مورد شهادت دهند. خوب كساني هم بودند كه با او همدردي ميكردند و فارغ از اختلافات دينياي كه با او داشتند، بر عليه آن استاد شهادت دادند.
سپس استاد مذكور به جايگاه رفت تا از خود دفاع كند، اما چون كم آورده بود و حرفي براي گفتن نداشت، در حضور همه به ناسزاگويي به دين اسلام و مسلمانان پرداخت.
اما اين بار آن دانشجو تاب نياورد و از جا برخاست و اجازه خواست تا از دينش دفاع كند. او شيوا و جذاب سخن ميگفت؛ با تسلط از ويژگيهاي دين اسلام صحبت كرد؛ سخنان او آنقدر براي ما جالب بود كه همه را مجذوب خود كرده بود. هر وقت مطلبي را متوجه نميشديم سخنش را قطع كرده و از او سؤال ميكرديم، و او با طيب خاطر توضيح ميداد.
او گفت كه حجاب و روسري كه در اين مدت باعث مشكلاتي براي او شده خيلي برايش اهميت دارد! زيرا در اسلام زن بايد حجاب داشته باشد تا مردان نامحرم و بيگانه زينتها و زيباييهاي او را نبينند و امنيت اجتماعي او دچار خدشه نشود.
استاد مذكور با ديدن اين وضع، تاب نياورد و با عصبانيت از جلسه خارج شد. در آخر آن دانشجو جزوهاي را بين ما تقسيم كرد كه عنوانش اين بود: «اسلام براي من چه معنياي دارد!» در ضمن عللي را كه باعث شده بود او به دين اسلام روي بياورد، در آن جزوه قيد كرده بود.
در اين جلسه هيچ بيانيهاي به نفع هيچ يك از طرفين صادر نشد. اما آن دختر در پايان سخنانش گفت: من آمده بودم تا بتوانم از دين و حقوق تحصيليام دفاع كنم.
ما به عنوان هيئت علمي دانشگاه از ثابتقدمي و اعتماد به نفس او شگفتزده شده بوديم و هرگز فكر نميكرديم كه دانشجويي براي دفاع از دينش اينچنين محكم بايستد.
اين موضوع بازتاب وسيعي در دانشگاه و بين دانشجويان داشت. من خيلي تحت تأثير قرار گرفته و شيفتگي خاصي به دين اسلام پيدا كردم، و بيصبرانه براي آشنايي بيشتر با اين دين تلاش ميكردم. بعد از چند ماه به اسلام گرويدم كه بلافاصله دو استاد ديگر دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان نيز به من پيوستند و مسلمان شدند.
ما اينك گروهي براي تبليغ دين اسلام تشكيل دادهايم و توانستهايم چند نفر ديگر از اساتيد دانشگاه را به سوي خود جلب كنيم كه انشاءالله تا چند وقت ديگر خبر اسلام آوردن آنها در دانشگاه خواهد پيچيد.
منبع: http://www.islamtape.com/
سايت انديشه سبز
براي مدتي سرگردان بودم، داستان اسلام آوردن خانم هاجره شيخ از زبان خودش
توضيح:
مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها بيان شده است. خانم مظفر حليم طي ديدارها و نامه نگاريهايش با اين تازه مسلمانها موفق به جمع آوري آنها در اين مجموعه گرديده است. درضمن بخش دوم اين كتاب توسط فراخوان از طريق اينترنت جمع آوري شده است. خواهران و برادران عزيز را به تهيه و مطالعه اين كتاب بسيار گرانبها سفارش مي كنم.
با خانم سوزان دي پاس در مسجد «تيميه» (1) در يك مراسم عقد آشنا شدم. او به عنوان يك پرستار در «يو اس ال» كار مي كرد. او زندگي گذشته اش را ترك كرده بود تا در دين اسلام زندگي آرام و لذت بخشي داشته باشد. اما متاسفانه از سوي يك سري افراد به اصطلاح مسلمان كه به طور درست دنباله رو ارزشهاي اسلامي نبودند، مورد بي مهري قرار گرفته بود. اما الحمدلله گروهي ديگر او را در راه دين حمايت مي كردند. آنان او را با عمل درست با اسلام و مسلمانان واقعي آشنا كردند و اكنون ازدواج كرده است و صاحب دختري زيبا بنام رابعه و همسري دوست داشتني باشد.
او نه تنها از نظر عملي يك مسلمان به تمام معنا است بلكه الگوي كاملي براي خانواده اش نيز مي باشد. برادرزاده اش كه 22 سال سن دارد و در دانشگاه «بركلي» (2) مشغول به تحصيل است به تازگي به دين اسلام گرويده است. اسم اين برادرزاده اش «حسن» است.
در سال 1994 بعد از مطالعه قرآن و آشنايي با افراد مخلص و متواضع كه قبلا هرگز نديده بودم مسلمان شدم. قبلا چيزهايي در مورد مسلمانان مي دانستم اما تحت تاثير آنها قرار نگرفته بودم. زيرا آنها فقط به صورت اسمي و ظاهري مسلمان بودند و از نظر عملي چيزي از اسلام نمي دانستند و من هيچ چيز در مورد اسلام از آنها نفهميدند و اين ناآگاهي از اسلام ادامه داشت تا اينكه قرآن و سيره رسول اكرم صلي الله عليه و سلم را مطالعه كردم. احساس كردم كه بايد تغييري در زندگي ايجاد كنم. دچار سر در گمي شده بودم. زيرا مي دانستم خداوند خود مي داند كه چه كسي را چگونه هدايت كند. خيلي افتخار مي كنم و بر خود مي بالم كه اسلام را پذيرفته ام. هر چند كه پذيرفتن دين اسلام يكسري مسؤوليت ها را به همراه دارد اما منافع آن غير قابل شمارش است.
پدرم اهل فرانسه و مادرم ايتاليايي است و خودم بزرگ شده شهر «بوستون» (3) هستم. البته قبل از دين اسلام مسيحي بودم. مادرم خيلي زن معنوي گرايي است هر چند كه خيلي به دستورات مذهب كاتوليك پايبند نيست. او هميشه معتقد بود كه پروردگار او را مي بيند و با او هم گفتگو مي كند. البته هيچ گاه به ما نمي گفت و خود نيز معتقد نبود كه حضرت عيسي خداست.
روح مقدس يك موضوع نامشخصي براي من بود (در مقابل مفهوم تثليث پدر، پسر، و روح القدس) و من جواب درستي در باره اين موضوع از هيچ مسيحي دريافت نكردم. آيا روح مقدس (روح القدس) همان خداست؟ حتي در زمان بچگي ام نمي توانستم بفهمم چرا ما بايد براي همه اينها نماز بخوانيم. چرا فقط براي خدا نماز نخوانيم؟ پدرم كاتوليك است اما زياد پايبند به آن نيست و ما درباره اين موضوعات زياد با هم صحبت نمي كنيم. بيشتر به موضوعات تجارت، ورزش و آب و هوا علاقمند است. من براي پدرم دعا مي كنم كه روزي او نيز در اين راه گام بردارد. خواهرم يك «لوترن» (4) متعصب است. پسر بزرگش مسلمان شده است هرچند كه من تاثيري در مسلمان شدن او نداشتم و او فقط خودش با مطالعه مذاهب دنيا در دانشگاه بركلي، به اسلام روي آورده است. خيلي به او افتخار مي كنم زيرا من يك حامي از خانواده اي ديگر يافته ام. اسلام يك مفهوم بيگانه و غريبي در اين كشور است.
متاسفانه رسانه هاي گروهي با ديد بدي به اسلام و مسلمانان نگاه مي كنند؛ بسياري از مردم آمريكا در مورد دين اسلام نظري ندارند و زماني كه مي دانند من مسلمان هستم بسيار تعجب مي كنند. هرچند كه تقريبا هشت مليون مسلمان در اين كشور زندگي مي كنند. من متوجه شده ام كه اين مسلمانان بر خلاف نظر عموم به جاي اينكه متعصب باشند، بسيار كنجكاو هستند.
مي دانم كه اسلام مرا به شخص بهتري تبديل كرده است ديگر خيلي خودپسند نيستم بلكه به حال خودم بسيار دلسوزي مي كنم. فقط به اطراف نگاه مي كنم و مي فهمم كه واقعا چقدر خوشبخت هستم. مي دانم كه خداوند از تمام افكار و اعمال من باخبر است. (چه خوب و چه بد) و من هم طبق دستورات او اين راه را طي مي كنم. درك مي كنم كه كمك به ديگران و سبك كردن بار ديگران بسيار لذت بخش است.
اكنون 37 سال دارم و سعي مي كنم هر روزم بهتر از ديروزم باشد. احساس مي كنم وقت زيادي از عمرم را تلف كرده ام. قبل از رفتن از اين دنيا به دنياي ديگر كارهاي زيادي بايد انجام داد و اميدوارم به بهشت وارد شوم. پرستار هستم و مي دانم كه در زندگي بعضي از مريض ها تاثير داشته ام. همچنين به دوستانم در مورد كارهاي پزشكي كمك مي كنم. معماري هم بلدم هرچند كه در ابتدا آن را كاري بيهوده مي دانستم اما از نظر اسلامي متوجه شدم كه راهي براي كمك به مردم يافته ام.
مهمترين چيزي كه از اسلام به من رسيده است آرامش دروني است. ديگر نگران آينده و موقعيتهاي آن نيستم. مي دانم كه خداوند بر گذشته و آينده من عالم است. و من بايد زندگي كنم و خداوند مهربان است و بيشتر از وسعت و توانايي ام از من كار نمي خواهد. هر روز خداوند را شكر مي كنم كه مرا به دين اسلام هدايت كرده است. سلام و درود خداوند بر تمام كساني كه اين داستان را مي خوانند.
به نقل از «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم با همكاري بتي باوتمن ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي ـ نشر احسان 1381
--------------------------------------------------------------------------------
(1)- Taymiyah
(2)- Berkeley
(3)- Boston
(4)- Lutheran
دست معجزهگر/ مصاحبه با خانم زهرا احسن از کشور روماني
آنچه در پي ميآيد حاصل مصاحبه کوتاهي استبا خانم زهرا احسن از کشور روماني که به همراه همسرش در رشته دندانپزشکي دانشگاه تهران به تحصيل اشتغال دارند. خانم احسن نه شخصيت معروفي است و نه نويسندهي صاحب سبک. لکن انساني است جستجوگر
که در کشورهاي تحتسيطره حکومت کمونيستي به دنيا آمده و از فطرت انساني خويش دور افتاده است. با اين وجود به لطف الهي ذهن جستجوگر و قلب حساس او در تلاشي چشمگير راه خود را به سوي نور و حقانيت جاودان اسلام باز ميکند. او ميتواند نمونه جواناني باشد که تار و پود سلطه ماديگري را از هم گسسته و در مسير وصول به معرفتحقيقي قرار گرفتهاند. او در اين مصاحبه طرحي از زندگي خويش را ارائه ميکند، به همين دليل پرسشهاي بعمل آمده از ايشان حذف و سخنان شنيدني وي با ويرايش جزيي به نظر خوانندگان گرامي ميرسد.
. . . شش سال است که مسلمان شدهام. مسلمان شدن آسان است ولي حفظ کردن آن و عمل کردن به آن دشوار است. راه طولاني است. من در کشوري کمونيستي به دنيا آمدم وبزرگ شدم. وقتي حدود 12 ساله بودم احساس فشاري روحي و رواني ميکردم. ميخواستم درباره خداوند بدانم. متاسفانه کسي نبود که به من پاسخ درستي بدهد. به چراها و پرسشهاي من، پرسشهايي که همه انسانها هنگام رشد خود دارند جوابي داده نميشد. از مسيحيت پاسخي نگرفتم و به ناچار به کتابهاي مختلف پناه بردم و کم کم که بزرگتر شدم به اديان شرقي علاقه پيدا کردم و منجمله درباره اديان هندي مطالعه کردم. ولي افسردگي من از بين نميرفت. همچنان مطالعه ميکردم تا وارد دانشگاه شدم. آنجا با مسلمانان آشنا شدم و بدينگونه در دنياي جديدي به رويم باز شد. بعد از مسلمان شدن با همسرم که سيد است و از مناطق شمال هند - الله آباد کشمير - است ازدواج کردم. وقتي جنگ بوسني شروع شد همسرم در جنگ شرکت کرد و بعد از آن دو سال در کرواسي به تحصيل ادامه داديم و سپس عازم ايران شديم.
خانواده من با مسلمان شدن من مخالف بودند. اين را ميدانستم. به همين دليل از آنها اجازه نگرفتم. لذا مشکلات زيادي برايم پيش آمد. رفتار پدر و مادرم بسيار خشن بود. در فرهنگ کمونيستي رابطه عاطفي ميان پدر و مادر و فرزندان وجود ندارد. تا به دنيا آمدن دخترم با من هيچ خوب نبودند ولي پس از آن رابطه ميان ما بهتر شد. من در هر جاي جهان باشم به ديدن آنها ميروم. من به آنها قول دادهام که به ديدارشان بروم. ولي آنها از دست من ناراحتبودند تا آنجا که پدرم سکته قلبي کرد و مادرم دچار نارحتي کليوي شد. آنها ميگفتند من چون مسلمان شدم بدبختشدم و عقب رفتم. با اين وجود من از يافته خود دستبرنميداشتم و مقاومت ميکردم زيرا من امنيت روحي خود را پيدا کرده بودم. هميشه چيزي وجود مرا تکان ميداد و از درون مرا صدا ميزد. شايد بگوييم وجدان بود. کسي مرا فرا ميخواند. احساس ميکردم يک نفر نيستم. وقتي در جواني اين را به کسي ميگفتم به من ميخنديد و ميگفت ديوانه شدهاي. ولي من هر کاري ميخواستم بکنم او مرا صدا ميزد. اگر به نداي او گوش نميدادم دچار شکست ميشدم.
حالا خدا را شکر ميکنم که آرامش پيدا کردهام. البته من هيچ شايستگي شيعه شدن را نداشتم. اول هم با يک مسلمان سني آشنا شدم که اهل سوريه بود ولي از اسلام حرف چنداني نزد تا اينکه با همسرم و با شيعيان لبنان آشنا شدم. حالا مسلمان شيعه شدهام و از اعتقاد خود دستبر نميدارم.
وقتي دخترم به دنيا آمد ميخواستم براي او نامي انتخاب کنم که مرا به ياد اسلام بيندازد. چون او در روز تولد حضرت امام حسن عليهالسلام به دنيا آمد اسم او را زينب گذاشتم تا هم به ياد اسلام باشم و هم به ياد خواهر امام حسن عليه السلام .
بايد اضافه کنم رشد اسلام در بلوک شرق تا حدود زيادي مديون رهبري امام خميني است. زماني که من مسلمان شدم بيشتر به دنبال دانستن بودم ولي بعد از اينکه ناختبيشتري پيدا کردم فهميدم اگر امام خميني نبود اسلام امروز نبود. اگر امام خميني نبود حتي آنهايي که شيعه هستند مانند مسلمانان لبنان و عراق آن طور که امروز بيدار هستند، بيدار نبودند. امام خميني به اسلام جان تازهاي بخشيد. وجود امام خميني باعثشد خيليها مسلمان شوند و مسلمانان جراتي پيدا کردند که بگويند مسلمانند. مسلمانان چنين جرئتي نداشتند. من خود در آن اوايل اين موضوع را ابراز نميکردم تا اينکه با شيعيان لبنان آشنا شدم. آنها از همه بيشتر جرئت داشتند و حتي عکس بزرگ امام خميني را در اتاق خود داشتند و از هيچ تهديدي نميهراسيدند. در واقع امام خميني براي مسلمانان روحيه و شهامتبه ارمغان آوردند. من اولين بار وقتي 9 ساله بودم تصوير امام خميني را از تلويزيون ديدم. البته تلويزيون از امام و ا يران چيز زيادي نميگفت، فقط در بخش اخبار گاهي عکس امام را نشان ميدادند و خبر مختصري پخش ميشد. مادر بزرگم درباره امام ميگفت اين مرد وقتي دستش را براي مردم بالا ميبرد يعني قدرتي دارد و يک ارتباط روحي و رواني با مردم برقرار ميکند. هر کسي قدرت چنين کاري را ندارد. من درباره سخنان مادربزرگم فکر ميکردم ولي بخوبي نميتوانستم آن را درک کنم. پدرم ميگفت نخير چنين نيستبلکه آمريکا مهم است. مادربزرگم ميگفت اين مرد [امام خميني] را ببينيد. اين مرد جهان را ميچرخاند. او ميگفت امام خميني با دستخود معجزه ميکند. او با دست تکان دادن خود مردم را راهنمايي ميکند. از آن پس من با مسايل ايران هر روز بيشتر آشنا شدم. در واقع کسي که امام را نميشناسد زندگي را خوب نميشناسد. به نظر من کسي که امام را نميشناسد نميتواند زندگي را بفهمد و خداوند مرا خوشبخت کرد که با شيعهها آشنا شدم و شيعه شدم. هرگاه به اروپا ميروم بين دوستانم که بيشتر سني هستند نميگويم شيعه هستم. به نظر من روح آنان خيلي رشد نميکند.
حالا من در ايران هستم. ايران بهترين مکان براي امنيت روحي است البته از نظر مادي نميتوان ايران را با اروپا مقايسه کرد. در اوايل زندگي، در اينجا کمي سختبود و گاهي احساس ناراحتي ميکردم; فارسي هم بلد نبودم و مشکلات متعددي داشتم. ولي در ايران از لحاظ روحي زندگي بسيار خوب است. من در اينجا درس ميخوانم، خانهداري ميکنم، قرآن ميخوانم و فکر ميکنم کسي که ميخواهد از نظر روحي و معنوي رشد کند ايران بهترين کشور دنياست. همسرم نيز هم درس ميخواند و هم به کار ترجمه اشتغال دارد. ما با کمبودها ميسازيم و اين کمبودها در برابر آسايش روحي چيزي نيست. شايد اگر من و همسرم از يک کشور اروپاي غربي بوديم نميتوانستيم با اين شرايط بسازيم. ولي ما خيلي طالب رفاه نيستيم و من کلا سعي ميکنم خيلي سخت نگيرم.
منبع:سايت حوزه نت

">

