تبليغاتX
(حامیان مردمی احمدي نژاد( یاران  عدالت نگين شهرقم حضرت فاطمه معصومه (س)



به نام خدا

ساعت خبر: مارتيس وي هن، مسلمان شد 10:8 عصر - 26/1/1388

بانوي مسيحي در آستان مقدس شاهچراغ (ع) به دين اسلام مشرف شد
مارتيس وي هن بانوي مسيحي کاتوليک که ساکن و تبعه کشور انگليس است به همراه همسر مسلمان خود که او نيز ساکن لندن است به دفتر توليت آستان شاهچراغ (ع) مراجعه و به دين مبين اسلام و مذهب شيعه اثني عشري تشرف يافت.

به گزارش دريافتي روز سه شنبه ايرنا، روابط عمومي آستان حضرت شاهچراغ (ع) اعلام کرد : اين بانوي مسيحي که با خانواده همسر خود به آستان مقدس حضرت احمد بن موسي شاهچراغ(ع) آمده بود در دفتر آيت الله سيد محمد مهدي دستغيب حضور و پس از اداي شهادتين به اسلام تشرف و نام مبارک زهرا را براي خود انتخاب نمود.
مارتيس وي هن با اظهار علاقه مندي در تشرف خود به اسلام گفت: من در يکي از بيمارستان هاي سلطنتي منطقه چلسي لندن پرستار هستم و همسرم آقاي زارع که يک ايراني مسلمان است در بخش تحقيقات و پژوهش دانشگاه لندن مشغول به فعاليت مي باشد.
وي افزود: آشنايي من با همسر و خانوده او در زمان بيماري پدرشوهرم که در يکي از بخش هاي بيمارستان بستري و من مسوول پرستار او بودم اتفاق افتاد که سرانجام به ازدواج ما منجر شد.
اين زن مسيحي اضافه کرد: براي ديد و بازديد به منزل مادر شوهرم که زن مومني است مي رفتم و متوجه نماز خواندن او مي شدم اين امر مرا جذب کرد و از او پرسيدم که هنگام نماز خواندن با چه کسي صحبت مي کند و چه مي گويد او با محبت از الله و راز و نياز با او و فلسفه نماز و اسلام را برايم گفت و مرا مجذوب کرد.
وي ادامه داد: با تداوم و مطالعه، بيشتر راجع به اسلام آموختم بنابراين مسلمان شدنم را بيشتر مديون او هستم.
وي هن افزود: آرزو مي کنم روزي تمام مردم جهان مسلمان شده و زير سايه اسلام در صلح و برابري زندگي کنند زيرا اسلام دين کاملي است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


یک دادگاه انگلیسی روز دوشنبه این هفته به یک دختر مسلمان این کشور که یک سالن مد از استخدامش به خاطر حفظ حجاب اسلامی سر باز زده بود 9000 دلار پرداخت نمود.



بسم الله
به گزارش سپهر به نقل از به نقل از فرانس پرس، در این محکمه ادعای تبعیض مستقیم رد گردید اما به خاطر تبعیض غیر مستقیم و صدمه وارد شدن به عواطف "بشرا نواه"دختر مسلمان انگلیسی، دادگاه دستور پرداخت 5100 یورو معادل 9000 دلار را از سوی صاحب سالن مد صادر نمود.
مالک این سالن نیز در دفاع از خود با اشاره تلویحی به پیروی از مد غرب و قدیمی نامیدن پوشش اسلامی ! مدعی گردیدکه می‏خواسته از افرادی بهره جوید که تصویری شیک از سالن او در مرکز لندن برجای گذارندو مد‌ها‌ی سنتی همانند پوشش این دختر راه علاج بعدی او برای به تصویر کشیدن سالنش بوده است.

مالک مدعی گردید که پذیرش این دختر ریسک خطر ناکی بوده است.

در حکم دادگاه آورده شده است که در برخورد با "نواه "برای استخدام تندی مشاهده شده و به خاطر پوشش اسلامی این دختر برخورد متفاوتی با وی صورت گرفته است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


به نام خدا

الآن خوشبختم، نه آن زمان كه روي صحنه مي‌درخشيدم     
02 تیر 1387 ساعت 10:06 
«ماشا اليلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پيش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زيبا مطرح بود و شهرت و محبوبيتش با اوج گرفتن "گروه رقص و موسیقی فابریک" در روسيه، به بالاترین حد رسید.
اما ماشا همانقدر که بسرعت در آسمان شهرت و محبوبیت طلوع كرد خيلي زود نیز از صحنه ناپدید شد. اين امر نه به دليل افول ستاره‌ي بخت وی بود و نه به علت از دست دادن "زیبایی چهره" یا "سحر صدا" ؛ بلکه به این دلیل بود که: «ماشا مسلمان شد و لباس عفت و ایمان را بر درخشش‌های کاذب دنیوی ترجیح داد».

تفاوت بزرگ او با بسياري از هنرمندان و خوانندگان ديگري كه اسلام و حجاب را برگزيده‌اند در اين است كه وي در اوج شهرت، زيبايي و طراوت، و در زماني كه تازه پيشنهادهاي اغواكننده به سويش رهسپار شده بود حجاب و عفاف را انتخاب كرد.

ماشا اليليكينا، ستاره سابق سينما، رقص و موسيقي، اينك حجابي اسلامي در بر دارد و به تدريس در مدارس مشغول است. وي مي‌گويد از جلوه‌هاي كاذب سابق متنفر است و اكنون احساس خوشبختي مي‌كند.

آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islsm.ru با این هنرمند مسلمان شده است که همکاران نسخه روسی سايت ابنا، آن را به فارسي ترجمه كرده‌اند.

ــ چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟
ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.

ــ  در زمانی که يك خواننده بودي آيا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟
ماشا: نه ؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب ـ یعنی آب زمزم ـ بنوشم.

ــ آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسيری طولانی بود؟
ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزديك‌ترين دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.

روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را مي‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!» ، من در آن لحظه بسيار گریستم ؛ زيرا براي اولين بار در زندگي‌ام بود كه چیزی از خدا مي‌خواستم.

ــ در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟
ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می‌کنم. ضمناً برخی از نت‌های مجاز شرعی را نیز می‌نویسم.

ــ  آیا موسیقی هم گوش می‌دهی؟
ماشا: بله ؛ کارهای "گروه ریحان"، "گروه سامی یوسف" و "گروه کت استیونس" ( که پس از اسلام آوردن نام خود را "یوسف اسلام" گذاشت) را گوش می‌کنم.

ــ آیا چیزی از قرآن هم آموخته‌ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟
ماشا: در ابتدا فکر می‌کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد ؛ اما آن را شروع کرده‌ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می‌کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد.

ــ چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می گروند از بین اهالی هنر و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟
ماشا: اسلام نسبت به اديان ديگر، محکم‌ترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت‌بخش است.

ــ از اينكه مسلمان شده‌اي چه احساي داري؟
ماشا: احساس خوشبختي. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده‌ام، پس خوشبختم.

ــ و چه تفاوتي با قبل داري؟
ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان‌ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.

 ــ  آیا گاهی به موفقیت‌ها و درآمد سابق خود  فکر نمی‌کنی؟ حسرت آن دوران را نمي‌خوري؟!
ماشا: آن جلوه‌ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی‌ارزش و منفور هستند.

ــ  از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می‌کنی هراس نداری؟
ماشا: نه نمی‌ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می‌دانم که دیگران را از راه گمراهی باز دارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.

ــ از اینکه عکس‌های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟
ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس‌ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می‌تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می‌تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی‌های گذشته‌اش را پاک کند، ان شاء الله.

ــ اينك چه چيزي از "اسلام" مي‌تواني به ديگران بگويي؟
ماشا: اسلام می‌گوید: «اگر نمی‌توانی راجع به خدا بیاندیشی حداقل سعی کن از قيد خودت رهایی یابی و پلیدی‌های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می‌خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد.

ــ چه پيامي برای مسلمانان داري؟
ماشا: آرزو می‌کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه‌های آنان ببارد.

ــ و برای غیر مسلمانان؟
ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده‌اند لحظه‌ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده‌اي که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است كمي اندیشه کنند.

منبع: ابنا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

سلام برمهدي فاطمه عج

نشست یکی از مستبصرین کشور الجزایر با دانشجویان دانشکدۀ علوم حدیث

یکی از مستبصرین کشور الجزایر که چندی پیش به مذهب شیعه گرویده است

صبح روز یکشنبه دوازدهم اسفندماه با دانشجویان دانشکده علوم حدیث نشست مشترک

برگزار کرد.

به گزارش روابط عمومی دانشکدۀ علوم حدیث این خانم الجزایری تبار که حدود

 دو سال و نیم است به مذهب تشیع روی آورده است گفت: قبل از شیعه شدن

 نمی‌دانستم مذهب دیگری هم در دین اسلام وجود دارد.

وی که استاد فلسفه در یکی از دانشگاههای الجزایر است افزود: اولین بار کلمۀ شیعه را در طول تحصیل در دانشگاه شنیدم و بعد از آن از طریق تحقیق و شبکه‌های ماهواره‌ای اطلاعات بیشتری کسب کردم.

این استاد دانشگاه که میهمان کنفرانس بین‌المللی زنان اندیشمند جهان اسلام در ايران است و همسرش پانزده سال قبل شیعه شده است، از جنگ لبنان و تحقیق در مورد آن و جنگ عراق علیه ایران به عنوان راههای دیگر شیعه شدن خود نام برد.

وی که برای اولین بار به یک کشور خارجی سفر می‌کند در خصوص آمدنش به ایران و نگاه شیعیان جهان نسبت به ایران گفت: هر شیعه و پیرو اهل بیت دوست دارد به ایران بیاید و مهمترین دلیل آن وجود بارگاه ملکوتی حضرت امام رضا (علیه السلام) در ایران است.

لازم به ذکر است که خانم مستبصر الجزایری همراه معاون فرهنگی و دانشجویی

 دانشکده علوم حدیث از بخشهای مختلف دانشکدۀ علوم حدیث دیدن کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي


از "ژاكلين ذكرياي ثاني" تا "زهرا علمدار"


من ژاكلين ذكرياي ثاني هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از يه خانواده مسيحي هستم و از اسلام اطلاعات كمي دارم. وقتي وارد دبيرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم كه بر مي گشت به فرهنگ زندگيمون. توي كلاس ما يک دختر بود به اسم مريم كه حافظ 18 جزء از قرآن مجيد بود، بسيجي بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. مي خواستم هر طوري شده با اون دوست بشم.

.... اون روز سه شنبه بود و توي نماز خانه مدرسه مون دعاي توسل برگزار مي شد، من توي حياط مدرسه داشتم قدم مي زدم كه يه دفعه كسي از پشت سر، چشماي من رو گرفت. دستهاش رو كه از روي چشمام برداشت، از تعجب خشكم زد. بله! مريم بود كه اظهار محبت و دوستي مي كرد. خيلي خوشحال شدم. اون پيشنهاد كرد كه با هم به دعاي توسل بريم. اول برايم عجيب بود ولي خودم هم خيلي مايل بودم که ببينم تو اين مجلسها چي مي گذره. وارد مجلس كه شديم ديدم دارند دعا مي خوانند و همه گريه مي كنند، من هم كه چيزي بلد نبودم نشستم يه گوشه؛ ولي ناخواسته از چشمام اشك سرازير شد. از اون روز به بعد من و مريم با هم به مدرسه مي رفتيم، چون مسيرمون يكي بود، هر روز چيز بيشتري ياد مي گرفتم. اولين چيزي كه ياد گرفتم، حجاب بود. با راهنمايهاي اون به فكر افتادم كه در مورد دين اسلام مطالعه و تحقيق بيشتري كنم. هر روز كه مي گذشت بيش از پيش به اسلام علاقه مند مي شدم. مريم همراه كتاب هاي اسلامي، عكس شهدا و وصيتنامه هاشون را برام مي آورد و با هم مي خونديم، اين طوري راه زندگي كردن را يادم مي داد. مي تونم بگم هر هفته با شش شهيد آشنا مي شدم.

... اواخر اسفند 1377بود كه براي سفر به جنوب ثبت نام مي كردند. مدتي بود كه يكي از كليه هام به شدت عفونت كرده بود و حتما بايد عمل مي شد. مريم خيلي اصرار كرد كه همراه اونا به مناطق جنگي برم، به پدر و مادرم گفتم ولي اونا مخالفت كردند. دو روز اعتصاب غذا كردم ولي فايده اي نداشت. 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود كه يادم اومد که مريم گفته بود ما برا حل مشکلاتمون دعاي توسل مي خونيم. منم قصد کردم که دعاي توسل بخونم .شروع كردم به خوندن، نمي دونم تو كدوم قسمت دعا بودم كه خوابم برد! تو خواب ديدم که تو بيابون برهوتي ايستاده ام، دم غروب بود. مردي به طرفم اومد و گفت: «زهرا بيا.....بيا.....مي خوام چيزي نشونت بدم». دنبالش راه افتادم. تو نقطه اي از زمين چاله اي بود كه اشاره كرد به اون داخل بشم، اون پائين جاي عجيبي بود. يه سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد كه از اونا نور آبي رنگ مي تراويد، پر از عكس شهدا و آخر آنها هم يه عكس از آقاي خامنه اي. به عكس ها كه نگاه مي كردم احساس كردم كه دارند با من حرف مي زنند ولي چيزي نمي فهميدم . آقا هم شروع كرد به حرف زدن، فرمود: «شهدا يه سوزي داشتند كه همين سوزشان اونا را به مقام شهادت رسوند، مثل شهيد جهان آرا، شهيد باكري، شهيد همت و علمدار....»

پرسيدم: علمدار كيه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود. آقا فرمود: «علمدار همونيه كه پيش توست. هموني كه ضمانت تو رو كرده تا به جنوب بيايي.» از خواب پريدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطي صبحانه مي خورم كه بگذاري به جنوب برم، او هم اجازه داد. خيلي تعجب کردم که چطور يه دفعه راضي شد. هنگام ثبت نام براي سفر، با اسم مستعار "زهرا علمدار" خودم رو معرفي كردم. اول فروردين 78 همراه بسيجيان عازم جنوب شدم. نوار شهيد علمدار رو از نوار فروشي كنار حرم امام خميني(ره) خريدم و هر چه اين نوار رو گوش مي دادم بيشتر متوجه مي شدم كه چي مي گفت. در طي ده روز سفري كه داشتم تازه فهميدم كه اسلام چه دين شريفيه. وقتي بچه ها نماز جماعت مي خوندند من يه كنار مي نشستم زانوهام رو بغل مي گرفتم و به حال بد خود گريه مي كردم. به شلمچه كه رسيديم خيلي با صفا بود. نگفتم، مريم خواهر سه شهيد بود. دو تا از برادرهاش تو شلمچه شهيد شده بودند. با اون رفتم گوشه اي نشستم و اون شروع كرد به خوندن زيارت عاشورا. يه لحظه احساس كردم شهدا دور ما جمع شده اند و دارند زيارت عاشورا مي خونند. اونجا بود كه حالم خيلي منقلب شد و از هوش رفتم. فرداي اون روز، عيد قربان بود و قرار بود آقاي خامنه اي به شلمچه بياد. ساعت حدود 5/11بود كه آقا اومد. چه خبر شد شلمچه! همه بي اختيار گريه مي كردند. با ديدن آقا تمام نگراني ام به آرامش تبديل شد. چون مي ديدم که خوابم داره به درستي تعبير مي شه.

خلاصه پس از اينكه از جنوب برگشتم تمام شك هام تبديل به يقين شد، اون موقع بود كه از مريم خواستم طريقه ي اسلام آوردن رو به من ياد بده. اون هم خوشحال شد. بعد از اينكه شهادتين رو گفتم يه حال ديگه اي داشتم. احساس مي كردم مثل مريم و دوستانش شده ام. من هم مسلمان شده بودم. فقط اين رو بگم كه همه اعمال مسلمان بودن رو مخفيانه بجا مي آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و كليه هايم به كلي خوب شد....

شادي روح شهداي گمنام صلوات

نقل از نشريه فکه

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

مسلمان شدن استاد دانشگاهي در آمريکا بوسيله حجاب يکي از شاگردان
«محمد اكويا» در امريكا استاد دانشگاه است؛ او پس از اسلام آوردن اسمش را «محمد» گذاشته است.
 جالب اينكه او به خاطر حجاب يكي از دانشجويان مسلمانش، به اسلام گرويده است. نه تنها او بلكه سه نفر ديگر از استادان دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان دانشگاهي كه او در آنجا تدريس مي‌كند به خاطر اتفاقي كه براي اين دانشجوي مسلمان افتاده،


مسلمان شده و در حال حاضر خودشان جزو داعيان به سوي دين اسلام هستند.

محمد اكويا در اين مورد مي‌گويد: چهار سال پيش در دانشگاه ما اتفاقي افتاد كه تا مدتها آثار آن ادامه داشت. جريان از اين قرار بود كه يك دانشجوي مسلمان امريكايي به دانشگاه ما آمد. تا اينجاي كار هيچ مشكلي وجود نداشت. اما در دانشگاه ما، استادي وجود داشت كه شديداً از اسلام متنفر بود و آن چنان از دين اسلام اظهار نفرت مي‌كرد كه اگر ما با او هم‌صدا نمي‌شديم مورد انتقاد شديد او قرار مي‌گرفتيم. حالا خودتان حدس بزنيد كه چنين استادي در دانشگاه ما باشد و يك دانشجوي مسلمان سر كلاس او حاضر شود و شعائر ديني‌اش را بي‌اعتنا به اين جو انجام د‌هد.
استاد مذكور از هر كاري كه كينه‌اش را نسبت به اسلام نشان دهد دريغ نمي‌كرد. اما آن دانشجو با صبر و حوصله جواب او را مي‌داد. وي كه از حوصلة اين دانشجو به تنگ آمده بود با دستكاري كردن در نمرات پايان ترم، از او انتقام مي‌گرفت. بعضي مواقع آن چنان تحقيقهاي مشكلي به او محول مي‌كرد كه او مستأصل مي‌شد. بالاخره صبر و تحمل آن دانشجو به سر رسيد و او تصميم گرفت براي اينكه از اين مشكل رهايي يابد به رئيس دانشگاه شكايت كند. مديريت دانشگاه براي اينكه عدالت را رعايت كرده باشد و از نظرات دو طرف آگاه شود، جلسه‌اي تشكيل داد تا آن دو در حضور اعضاي هئيت مديره و اساتيد دانشگاه به دفاع از خود بپردازند.
از آنجايي كه براي اولين بار بود كه در دانشگاه چنين اتفاقي مي‌افتاد، ما خيلي علاقه‌مند بوديم سرانجام اين كشمكش را ببينيم. تمام اعضاي هئيت مديره و اساتيد در اين جلسه شركت كردند. ما به عنوان ناظر حضور داشتيم.
ابتدا آن دختر دانشجوي مسلمان به دفاع از خود پرداخت؛ او گفت: اين استاد نسبت به دين من كينه دارد و به خاطر اين كينه‌توزي حقوق علمي مرا زير پا مي‌گذارد. او مثالهاي زيادي آورد و در آخر از چند نفر هم‌ترمش خواست كه در اين مورد شهادت دهند. خوب كساني هم بودند كه با او همدردي مي‌كردند و فارغ از اختلافات ديني‌اي كه با او داشتند، بر عليه آن استاد شهادت دادند.
سپس استاد مذكور به جايگاه رفت تا از خود دفاع كند، اما چون كم آورده بود و حرفي براي گفتن نداشت، در حضور همه به ناسزاگويي به دين اسلام و مسلمانان پرداخت.
اما اين بار آن دانشجو تاب نياورد و از جا برخاست و اجازه خواست تا از دينش دفاع كند. او شيوا و جذاب سخن مي‌گفت؛ با تسلط از ويژگي‌هاي دين اسلام صحبت ‌كرد؛ سخنان او آنقدر براي ما جالب بود كه همه را مجذوب خود كرده بود. هر وقت مطلبي را متوجه نمي‌شديم سخنش را قطع ‌كرده و از او سؤال مي‌كرديم، و او با طيب خاطر توضيح مي‌داد.
او گفت كه حجاب و روسري كه در اين مدت باعث مشكلاتي براي او شده خيلي برايش اهميت دارد! زيرا در اسلام زن بايد حجاب داشته باشد تا مردان نامحرم و بيگانه زينتها و زيبايي‌هاي او را نبينند و امنيت اجتماعي او دچار خدشه نشود.
استاد مذكور با ديدن اين وضع، تاب نياورد و با عصبانيت از جلسه خارج شد. در آخر آن دانشجو جزوه‌اي را بين ما تقسيم كرد كه عنوانش اين بود: «اسلام براي من چه معني‌اي دارد!» در ضمن عللي را كه باعث شده بود او به دين اسلام روي بياورد، در آن جزوه قيد كرده بود.
در اين جلسه هيچ بيانيه‌اي به نفع هيچ يك از طرفين صادر نشد. اما آن دختر در پايان سخنانش گفت: من آمده‌ بودم تا بتوانم از دين و حقوق تحصيلي‌ام دفاع كنم.
ما به عنوان هيئت علمي دانشگاه از ثابت‌قدمي و اعتماد به نفس او شگفت‌زده شده بوديم و هرگز فكر نمي‌كرديم كه دانشجويي براي دفاع از دينش اين‌چنين محكم بايستد.
اين موضوع بازتاب وسيعي در دانشگاه و بين دانشجويان داشت. من خيلي تحت تأثير قرار گرفته و شيفتگي خاصي به دين اسلام پيدا كردم، و بي‌صبرانه براي آشنايي بيشتر با اين دين تلاش مي‌كردم. بعد از چند ماه به اسلام گرويدم كه بلافاصله دو استاد ديگر دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان نيز به من پيوستند و مسلمان شدند.
ما اينك گروهي براي تبليغ دين اسلام تشكيل داده‌ايم و توانسته‌ايم چند نفر ديگر از اساتيد دانشگاه را به سوي خود جلب كنيم كه ان‌شاء‌الله تا چند وقت ديگر خبر اسلام آوردن آنها در دانشگاه خواهد پيچيد.

منبع: http://www.islamtape.com/

 

سايت انديشه سبز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

براي مدتي سرگردان بودم، داستان اسلام آوردن خانم هاجره شيخ از زبان خودش

 

توضيح:

مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها بيان شده است. خانم مظفر حليم طي ديدارها و نامه نگاريهايش با اين تازه مسلمانها موفق به جمع آوري آنها در اين مجموعه گرديده است. درضمن بخش دوم اين كتاب توسط فراخوان از طريق اينترنت جمع آوري شده است. خواهران و برادران عزيز را به تهيه و مطالعه اين كتاب بسيار گرانبها سفارش مي كنم.

با خانم سوزان دي پاس در مسجد «تيميه» (1) در يك مراسم عقد آشنا شدم. او به عنوان يك پرستار در «يو اس ال» كار مي كرد. او زندگي گذشته اش را ترك كرده بود تا در دين اسلام زندگي آرام و لذت بخشي داشته باشد. اما متاسفانه از سوي يك سري افراد به اصطلاح مسلمان كه به طور درست دنباله رو ارزشهاي اسلامي نبودند، مورد بي مهري قرار گرفته بود. اما الحمدلله گروهي ديگر او را در راه دين حمايت مي كردند. آنان او را با عمل درست با اسلام و مسلمانان واقعي آشنا كردند و اكنون ازدواج كرده است و صاحب دختري زيبا بنام رابعه و همسري دوست داشتني باشد.

او نه تنها از نظر عملي يك مسلمان به تمام معنا است بلكه الگوي كاملي براي خانواده اش نيز مي باشد. برادرزاده اش كه 22 سال سن دارد و در دانشگاه «بركلي» (2) مشغول به تحصيل است به تازگي به دين اسلام گرويده است. اسم اين برادرزاده اش «حسن» است.

در سال 1994 بعد از مطالعه قرآن و آشنايي با افراد مخلص و متواضع كه قبلا هرگز نديده بودم مسلمان شدم. قبلا چيزهايي در مورد مسلمانان مي دانستم اما تحت تاثير آنها قرار نگرفته بودم. زيرا آنها فقط به صورت اسمي و ظاهري مسلمان بودند و از نظر عملي چيزي از اسلام نمي دانستند و من هيچ چيز در مورد اسلام از آنها نفهميدند و اين ناآگاهي از اسلام ادامه داشت تا اينكه قرآن و سيره رسول اكرم صلي الله عليه و سلم را مطالعه كردم. احساس كردم كه بايد تغييري در زندگي ايجاد كنم. دچار سر در گمي شده بودم. زيرا مي دانستم خداوند خود مي داند كه چه كسي را چگونه هدايت كند. خيلي افتخار مي كنم و بر خود مي بالم كه اسلام را پذيرفته ام. هر چند كه پذيرفتن دين اسلام يكسري مسؤوليت ها را به همراه دارد اما منافع آن غير قابل شمارش است.

پدرم اهل فرانسه و مادرم ايتاليايي است و خودم بزرگ شده شهر «بوستون» (3) هستم. البته قبل از دين اسلام مسيحي بودم. مادرم خيلي زن معنوي گرايي است هر چند كه خيلي به دستورات مذهب كاتوليك پايبند نيست. او هميشه معتقد بود كه پروردگار او را مي بيند و با او هم گفتگو مي كند. البته هيچ گاه به ما نمي گفت و خود نيز معتقد نبود كه حضرت عيسي خداست.

روح مقدس يك موضوع نامشخصي براي من بود (در مقابل مفهوم تثليث پدر، پسر، و روح القدس) و من جواب درستي در باره اين موضوع از هيچ مسيحي دريافت نكردم. آيا روح مقدس (روح القدس) همان خداست؟ حتي در زمان بچگي ام نمي توانستم بفهمم چرا ما بايد براي همه اينها نماز بخوانيم. چرا فقط براي خدا نماز نخوانيم؟ پدرم كاتوليك است اما زياد پايبند به آن نيست و ما درباره اين موضوعات زياد با هم صحبت نمي كنيم. بيشتر به موضوعات تجارت، ورزش و آب و هوا علاقمند است. من براي پدرم دعا مي كنم كه روزي او نيز در اين راه گام بردارد. خواهرم يك «لوترن» (4) متعصب است. پسر بزرگش مسلمان شده است هرچند كه من تاثيري در مسلمان شدن او نداشتم و او فقط خودش با مطالعه مذاهب دنيا در دانشگاه بركلي، به اسلام روي آورده است. خيلي به او افتخار مي كنم زيرا من يك حامي از خانواده اي ديگر يافته ام. اسلام يك مفهوم بيگانه و غريبي در اين كشور است.

متاسفانه رسانه هاي گروهي با ديد بدي به اسلام و مسلمانان نگاه مي كنند؛ بسياري از مردم آمريكا در مورد دين اسلام نظري ندارند و زماني كه مي دانند من مسلمان هستم بسيار تعجب مي كنند. هرچند كه تقريبا هشت مليون مسلمان در اين كشور زندگي مي كنند. من متوجه شده ام كه اين مسلمانان بر خلاف نظر عموم به جاي اينكه متعصب باشند، بسيار كنجكاو هستند.

مي دانم كه اسلام مرا به شخص بهتري تبديل كرده است ديگر خيلي خودپسند نيستم بلكه به حال خودم بسيار دلسوزي مي كنم. فقط به اطراف نگاه مي كنم و مي فهمم كه واقعا چقدر خوشبخت هستم. مي دانم كه خداوند از تمام افكار و اعمال من باخبر است. (چه خوب و چه بد) و من هم طبق دستورات او اين راه را طي مي كنم. درك مي كنم كه كمك به ديگران و سبك كردن بار ديگران بسيار لذت بخش است.

اكنون 37 سال دارم و سعي مي كنم هر روزم بهتر از ديروزم باشد. احساس مي كنم وقت زيادي از عمرم را تلف كرده ام. قبل از رفتن از اين دنيا به دنياي ديگر كارهاي زيادي بايد انجام داد و اميدوارم به بهشت وارد شوم. پرستار هستم و مي دانم كه در زندگي بعضي از مريض ها تاثير داشته ام. همچنين به دوستانم در مورد كارهاي پزشكي كمك مي كنم. معماري هم بلدم هرچند كه در ابتدا آن را كاري بيهوده مي دانستم اما از نظر اسلامي متوجه شدم كه راهي براي كمك به مردم يافته ام.

مهمترين چيزي كه از اسلام به من رسيده است آرامش دروني است. ديگر نگران آينده و موقعيتهاي آن نيستم. مي دانم كه خداوند بر گذشته و آينده من عالم است. و من بايد زندگي كنم و خداوند مهربان است و بيشتر از وسعت و توانايي ام از من كار نمي خواهد. هر روز خداوند را شكر مي كنم كه مرا به دين اسلام هدايت كرده است. سلام و درود خداوند بر تمام كساني كه اين داستان را مي خوانند.

به نقل از «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم با همكاري بتي باوتمن ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي ـ نشر احسان 1381


--------------------------------------------------------------------------------

(1)- Taymiyah

(2)- Berkeley

(3)- Boston

(4)- Lutheran

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

دست معجزه‏گر/ مصاحبه با خانم زهرا احسن از کشور روماني

آنچه در پي مي‏آيد حاصل مصاحبه کوتاهي است‏با خانم زهرا احسن از کشور روماني که به همراه همسرش در رشته دندانپزشکي دانشگاه تهران به تحصيل اشتغال دارند. خانم احسن نه شخصيت معروفي است و نه نويسنده‏ي صاحب سبک. لکن انساني است جستجوگر


که در کشورهاي تحت‏سيطره حکومت کمونيستي به دنيا آمده و از فطرت انساني خويش دور افتاده است. با اين وجود به لطف الهي ذهن جستجوگر و قلب حساس او در تلاشي چشمگير راه خود را به سوي نور و حقانيت جاودان اسلام باز مي‏کند. او مي‏تواند نمونه جواناني باشد که تار و پود سلطه ماديگري را از هم گسسته و در مسير وصول به معرفت‏حقيقي قرار گرفته‏اند. او در اين مصاحبه طرحي از زندگي خويش را ارائه مي‏کند، به همين دليل پرسشهاي بعمل آمده از ايشان حذف و سخنان شنيدني وي با ويرايش جزيي به نظر خوانندگان گرامي مي‏رسد.

. . . شش سال است که مسلمان شده‏ام. مسلمان شدن آسان است ولي حفظ کردن آن و عمل کردن به آن دشوار است. راه طولاني است. من در کشوري کمونيستي به دنيا آمدم وبزرگ شدم. وقتي حدود 12 ساله بودم احساس فشاري روحي و رواني مي‏کردم. مي‏خواستم درباره خداوند بدانم. متاسفانه کسي نبود که به من پاسخ درستي بدهد. به چراها و پرسشهاي من، پرسشهايي که همه انسانها هنگام رشد خود دارند جوابي داده نمي‏شد. از مسيحيت پاسخي نگرفتم و به ناچار به کتابهاي مختلف پناه بردم و کم کم که بزرگتر شدم به اديان شرقي علاقه پيدا کردم و منجمله درباره اديان هندي مطالعه کردم. ولي افسردگي من از بين نمي‏رفت. همچنان مطالعه مي‏کردم تا وارد دانشگاه شدم. آنجا با مسلمانان آشنا شدم و بدين‏گونه در دنياي جديدي به رويم باز شد. بعد از مسلمان شدن با همسرم که سيد است و از مناطق شمال هند - الله آباد کشمير - است ازدواج کردم. وقتي جنگ بوسني شروع شد همسرم در جنگ شرکت کرد و بعد از آن دو سال در کرواسي به تحصيل ادامه داديم و سپس عازم ايران شديم.

خانواده من با مسلمان شدن من مخالف بودند. اين را مي‏دانستم. به همين دليل از آنها اجازه نگرفتم. لذا مشکلات زيادي برايم پيش آمد. رفتار پدر و مادرم بسيار خشن بود. در فرهنگ کمونيستي رابطه عاطفي ميان پدر و مادر و فرزندان وجود ندارد. تا به دنيا آمدن دخترم با من هيچ خوب نبودند ولي پس از آن رابطه ميان ما بهتر شد. من در هر جاي جهان باشم به ديدن آنها مي‏روم. من به آنها قول داده‏ام که به ديدارشان بروم. ولي آنها از دست من ناراحت‏بودند تا آنجا که پدرم سکته قلبي کرد و مادرم دچار نارحتي کليوي شد. آنها مي‏گفتند من چون مسلمان شدم بدبخت‏شدم و عقب رفتم. با اين وجود من از يافته خود دست‏برنمي‏داشتم و مقاومت مي‏کردم زيرا من امنيت روحي خود را پيدا کرده بودم. هميشه چيزي وجود مرا تکان مي‏داد و از درون مرا صدا مي‏زد. شايد بگوييم وجدان بود. کسي مرا فرا مي‏خواند. احساس مي‏کردم يک نفر نيستم. وقتي در جواني اين را به کسي مي‏گفتم به من مي‏خنديد و مي‏گفت ديوانه شده‏اي. ولي من هر کاري مي‏خواستم بکنم او مرا صدا مي‏زد. اگر به نداي او گوش نمي‏دادم دچار شکست مي‏شدم.

حالا خدا را شکر مي‏کنم که آرامش پيدا کرده‏ام. البته من هيچ شايستگي شيعه شدن را نداشتم. اول هم با يک مسلمان سني آشنا شدم که اهل سوريه بود ولي از اسلام حرف چنداني نزد تا اينکه با همسرم و با شيعيان لبنان آشنا شدم. حالا مسلمان شيعه شده‏ام و از اعتقاد خود دست‏بر نمي‏دارم.

وقتي دخترم به دنيا آمد مي‏خواستم براي او نامي انتخاب کنم که مرا به ياد اسلام بيندازد. چون او در روز تولد حضرت امام حسن عليه‏السلام به دنيا آمد اسم او را زينب گذاشتم تا هم به ياد اسلام باشم و هم به ياد خواهر امام حسن عليه السلام .

بايد اضافه کنم رشد اسلام در بلوک شرق تا حدود زيادي مديون رهبري امام خميني است. زماني که من مسلمان شدم بيشتر به دنبال دانستن بودم ولي بعد از اينکه ناخت‏بيشتري پيدا کردم فهميدم اگر امام خميني نبود اسلام امروز نبود. اگر امام خميني نبود حتي آنهايي که شيعه هستند مانند مسلمانان لبنان و عراق آن طور که امروز بيدار هستند، بيدار نبودند. امام خميني به اسلام جان تازه‏اي بخشيد. وجود امام خميني باعث‏شد خيليها مسلمان شوند و مسلمانان جراتي پيدا کردند که بگويند مسلمانند. مسلمانان چنين جرئتي نداشتند. من خود در آن اوايل اين موضوع را ابراز نمي‏کردم تا اينکه با شيعيان لبنان آشنا شدم. آنها از همه بيشتر جرئت داشتند و حتي عکس بزرگ امام خميني را در اتاق خود داشتند و از هيچ تهديدي نمي‏هراسيدند. در واقع امام خميني براي مسلمانان روحيه و شهامت‏به ارمغان آوردند. من اولين بار وقتي 9 ساله بودم تصوير امام خميني را از تلويزيون ديدم. البته تلويزيون از امام و ا يران چيز زيادي نمي‏گفت، فقط در بخش اخبار گاهي عکس امام را نشان مي‏دادند و خبر مختصري پخش مي‏شد. مادر بزرگم درباره امام مي‏گفت اين مرد وقتي دستش را براي مردم بالا مي‏برد يعني قدرتي دارد و يک ارتباط روحي و رواني با مردم برقرار مي‏کند. هر کسي قدرت چنين کاري را ندارد. من درباره سخنان مادربزرگم فکر مي‏کردم ولي بخوبي نمي‏توانستم آن را درک کنم. پدرم مي‏گفت نخير چنين نيست‏بلکه آمريکا مهم است. مادربزرگم مي‏گفت اين مرد [امام خميني] را ببينيد. اين مرد جهان را مي‏چرخاند. او مي‏گفت امام خميني با دست‏خود معجزه مي‏کند. او با دست تکان دادن خود مردم را راهنمايي مي‏کند. از آن پس من با مسايل ايران هر روز بيشتر آشنا شدم. در واقع کسي که امام را نمي‏شناسد زندگي را خوب نمي‏شناسد. به نظر من کسي که امام را نمي‏شناسد نمي‏تواند زندگي را بفهمد و خداوند مرا خوشبخت کرد که با شيعه‏ها آشنا شدم و شيعه شدم. هرگاه به اروپا مي‏روم بين دوستانم که بيشتر سني هستند نمي‏گويم شيعه هستم. به نظر من روح آنان خيلي رشد نمي‏کند.

حالا من در ايران هستم. ايران بهترين مکان براي امنيت روحي است البته از نظر مادي نمي‏توان ايران را با اروپا مقايسه کرد. در اوايل زندگي، در اينجا کمي سخت‏بود و گاهي احساس ناراحتي مي‏کردم; فارسي هم بلد نبودم و مشکلات متعددي داشتم. ولي در ايران از لحاظ روحي زندگي بسيار خوب است. من در اينجا درس مي‏خوانم، خانه‏داري مي‏کنم، قرآن مي‏خوانم و فکر مي‏کنم کسي که مي‏خواهد از نظر روحي و معنوي رشد کند ايران بهترين کشور دنياست. همسرم نيز هم درس مي‏خواند و هم به کار ترجمه اشتغال دارد. ما با کمبودها مي‏سازيم و اين کمبودها در برابر آسايش روحي چيزي نيست. شايد اگر من و همسرم از يک کشور اروپاي غربي بوديم نمي‏توانستيم با اين شرايط بسازيم. ولي ما خيلي طالب رفاه نيستيم و من کلا سعي مي‏کنم خيلي سخت نگيرم.

منبع:سايت حوزه نت

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  |