تبليغاتX
(حامیان مردمی احمدي نژاد( یاران  عدالت نگين شهرقم حضرت فاطمه معصومه (س)



بنام خدا

سلام دوستان عزیز

دهه کرامت میلادحضرت معصومه ومیلادامام رضاعلیه السلام

 برشماعاشقان اهلبیت مبارک باد

گلچین اشعارامام رضاتقدیم حضورشمادوستان عزیز

 

ر خنای دیا ضامن آهو! 


در بند هواییم، یا ضامن آهو!
در فتنه رهاییم، یا ضامن آهو!
بی تاب و شکیبیم، تنها و غریبیم
بی سقف و سراییم، یا ضامن آهو!
عریانی پاییز، خاموشی پرهیز
بی برگ و نواییم، یا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جویای وفاییم، یا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ایام
با خود به جفاییم، یا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
این گونه که ماییم، یا ضامن آهو!
پوچیم و کم از هیچ، هیچیم و کم از پوچ
جز نام نشاییم، یا ضامن آهو!
ننگینی نامیم، سنگینی ننگیم
در رنج و عناییم، یا ضامن آهو!
بی رد و نشانیم، از دیده نهانیم
امواج صداییم، یا ضامن آهو!
صید شب و روزیم، پابند هنوزیم
در چنگ فناییم، یا ضامن آهو!
چندی است به تشویش، با چیستی خویش
در چون و چراییم، یا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فریاد رساییم، یا ضامن آهو!
مجبور مخیّر، ابداع مکرر
تقدیر قضاییم، یا ضامن آهو!
افتاده به عصیان، تن داده به کفران
آلوده‌رداییم، یا ضامن آهو!
حیران شده‌ی رنج، طوفان‌زده‌‌ی درد
دریای بکاییم، یا ضامن آهو!
تو گنج نهانی، ما رنج عناییم
بنگر به کجاییم، یا ضامن آهو!
با رنج پیاپی، در معرکه‌ی ری
بی قدر و بهاییم، یا ضامن آهو!
نه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زندانی ناییم، یا ضامن آهو!
در غربت یمگان، در محبس شروان
زنجیر به پاییم، یا ضامن آهو!
رانده ز نیستان، مانده ز میستان
تا از تو جداییم، یا ضامن آهو!
سودای ضرر ما، کالای هدر ما
اوقات هباییم، یا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماییم، یا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، یک شب به تمنا
نزد تو بیاییم، یا ضامن آهو!
در صحن و سرایت، ایوان طلایت
بالی بگشاییم، یا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ایمن ز بلاییم، یا ضامن آهو!
چشم از تو نگیریم، جز تو نپذیریم
اصرار گداییم، یا ضامن آهو!
در حسرت کویت، با حیرت رویت
آیینه‌لقاییم، یا ضامن آهو!
مشتاق زیارت، تا جبهه‌ی طاعت
بر خاک تو ساییم، یا ضامن آهو!
گو هر چه نباید، گو هر چه بباید
در کوی رضاییم، یا ضامن آهو!
آیا بپذیری، ما را بپذیری؟
در خوف و رجاییم، یا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسلیم شماییم، یا ضامن آهو!
فریادرسی تو، عیسی‌نفسی تو
محتاج شفاییم، یا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سیه‌کار
بی رنگ و ریاییم، یا ضامن آهو!
ما بنده‌ی درگاه، در پیش تو، اما
در عشق خداییم، یا ضامن آهو!
در رنج و تباهی، وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاییم، یا ضامن آهو!
ای چشمه‌ی خورشید، مهر تو درخشید
در عین بقاییم، یا ضامن آهو!
ما همسفر شوق، فریادگرشوق
آوای دراییم، یا ضامن آهو!
همخانه‌ی شبگیر، همسایه تأثیر
پرواز دعاییم، یا ضامن آهو!
همراز به خورشید، دمساز به ناهید
در شور و نواییم، یا ضامن آهو!
هم‌صحبت صبحیم، هم‌سوی نسیمیم
هم‌دوش صباییم، یا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گویای ثناییم، یا ضامن آهو!
سوگند الستیم، پیمان نشکستیم
در عهد «بلی»ییم، یا ضامن آهو!
یار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاییم، یا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو
مسکین غناییم، یا ضامن آهو!
از فقر سرودیم، یا فخر نمودیم
فخر فقراییم، یا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جویای هداییم، یا ضامن آهو!
هنگامه‌ی وهم آن، کجراهه‌ی فهم این
ما اهل ولاییم، یا ضامن آهو!
از گوهر پاکیم، از کوثر صافیم
فرزند نیاییم، یا ضامن آهو!
چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداییم ، یا ضامن آهو!
ایمان به تو داریم، یونان بگذاریم
تشریک‌زداییم، یا ضامن آهو!
منشور نشابور، سرسلسله‌ی نور
با حکمت و راییم، یا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماییم، یا ضامن آهو!
تا صور قیامت، با شور ندامت
شایان جزاییم، یا ضامن آهو!
همراهی استاد آگاهی‌مان داد
کز تو بسراییم، یا ضامن آهو!
این بخت سهیل است، کش سوی تو میل است
در نور و ضیاییم، یا ضامن آهو!
زین نظم بدایع، وین اختر طالع
اقبال‌هماییم، یا ضامن آهو!

سهِیل محمودی 
 
 
 
 

 

 

کوچه‌های خراسان 

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پریشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست ای که آیات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشیده داری آی پیدای پنهان تو را می‌شناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد چون تمام غریبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

 
 
قیصر امین‌پور 
 
 
 
 
 

 

 
 
 

آشناى غریبان 

 

کاش یک شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم ریزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم
کـاش یک شب می‌گذشتم از فراز چشم تو گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم
کـاش یـک شب می‌سرودم گنبد زرد تو را فارغ از دنیا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب می‌نشستم بر ضریح چشم تو بـاز هـم پـابـند پیمان دو چشمت می‌شدم
صحن و ایوان تو را اى کاش جارو می‌زدم چـون کـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم
ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت کـاش آهـوى بـیابان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب معرفت می‌چیدم از چشمان تو غـرق در دریاى عرفان دو چشمت می‌شدم
کـاش یک شب می‌شدم خیس نگـاه سبز تو شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب نور می‌نوشیدم از چشمان تو مـی‌درخشیدم، چراغان دو چشمت می‌شدم
سخت شیرین است طعم روشن چـشمان تو کاش یک شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

 
 
رضا اسماعیلی 
 
 
 

 

 
 
 
 

سؤال همیشه 

 
گلدسته ات
کهکشانى است
که سیاهى شهر را تکذیب مى کند
پیرامون تو همه چیز بوى ملکوت مى دهد:
کاشى هاى ایوانت
و این سؤال همیشه
که چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى کوچک خلاصه کرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهایى که پیش پاى تو باز مى شوند...

آرش شفاعى

نگاه آهو
آهو از کجا فهمید
باید از تو یارى خواست؟
از پناه تو باید
سایه اى بهارى خواست؟
آهو از کجا فهمید
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پیش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمین بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترین بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى کنى جدا از او
ترس و بیقرارى را

 
قاسم رفیعا 
  
 

 

 
 

دامنى اشک

مى رسم خسته، مى رسم غمگین گـرد غـربت نشسته بر دوشـم
آشـنـایـى نـدیـده چـشمانـم آشـنـایـى نـخوانده در گوشم
مـى رسـم چون کویرى از آتش چون شب تیره اى که نزدیک است
تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم چـشم کم آب و سینه تاریک است
مـى رسـم تـا کـنـار مرقد تو دامــنــى اشــک و آه آوردم
مـثـل آهـوى خـسته از صیاد بـه ضـریـحـت پـنـاه آوردم
مـثـل پـروانه در طواف حرم هـسـتی ام را به باد خواهم داد
تـا نـگـاهم کنى ، تو را سوگند بـه عـزیـزت خـواهــم داد

 
 
مصطفى محدثى خراسانى  
 
  

 

غریب آشنا 

 

 

تـو یـادگـار هـفتمین سپیده اى شـکـوه مـاندنى ترین قصیده اى
اشـارتـى ز بـیـکران روشنى کـه از دیـار بى نشان رسیده اى
سـتـاره حـریـم سـبز فاطمه ز بـى نـهـایـت خدا دمیده اى
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو امـام قـصـه هـاى ناشنیده اى
گـل نـجـیـب بـاغ آفـرینشى کـه در دلـم بـهـار آفریده اى
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را بـه لـطف و بخششت خریده اى
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا ز هرچه غیر اوست دل بریده اى
زمـهربانى ات، ز دل ستانى ات چـه نقش ها به لوح دل کشیده اى
مـیـان لالـه هـاى سـرخ آشنا غریـب آشـنـا! تو برگزیـده اى
ز سـاغـر کرامـت مـحمـدى زلال نـور مـعـرفت چشیده اى
ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى سـبدسـبد گـل حضور چیده اى
دلا! ز شـوق لـحـظـه زیارتى چـه عـاشقانه از قفس پریده اى!
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم ز عـشق تو که روشناى دیده اى
بـه شـام غـربـت سیاه عالمى طـلـوع فجر هشتمین سپیده اى

  
نسترن قدرتى  
 
  

 

زائر همیشه 

 

ایـن جتا ز شمع وسوسه بیگانه مى شوم گـرد ضـریـح پاک تو پروانه مى شوم
ایـن جا به جام بوسه شراب ضریح را تـا انـتـهـاى ذائـقـه پیمانه مى شوم
دیـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟ مـن مـى رسم کنار تو دیوانه مى شوم
اى کـاش تـا کـبوتر صحن توام کنند چـون زائـر همیشه این خانه مى شوم
گو جان فداى نام تو سازم رضا! که من مـى سازم این حقیقت و افسانه مى شوم

 
 
علیرضا سپاهى  
  
 

 

طواف گنبد 

 
هر شب در خیال خویش
ضریحت را
با آب دیدگانم غبارروبى مى کنم
و با نسیم
کبوتران ضریحت را
در دیدگانم
مجسم مى کنم
و بر گنبد طلایى ضریح تو
طواف مى گذارم
چشم هایم شیدا
براى یک لحظه
یک ثانیه
حضور صمیمى ات را
در ضریح ترسیم مى کند
و من
بى قرار مثل یک قطره حباب
رنگین ترین رؤیا و مجنون ترین مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخیل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
یا غریب الغربا!
حکایت هاى خسته جانم را بازگو مى کنم
و کبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خویش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

* * *

عشق بى نهایت
دل به زیارت تو اوج مى گیرد
اى رضا!
مى آیم به سوى تو
تو اى عشق بى نهایت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشکهایم
به زیارت تو
از دیدگانم جارى مى شود
اى ملکه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنویت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فریاد مى زنم:
اى امام هشتمین!
اى ضامن آهوان رمیده!
تو معیار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

* * *

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى کند
و دل به زیارت تو اوج مى گیرد
اى ضریح سراسر نور!
با دلى آکنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آیم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى کنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چینند
و تو را مى ستایند
اى بزرگ ترین واژه کلام!
تو عروج آسمانى کرده اى
و تمامى زائران ضریحت را
به سوگ عشق نشانده اى
که همه سینه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غریب الغربا! 

 

 

محبوبه باقرى آزاد 
 
  

 

آرزوهاى من 

 

کـاش مـن یـک بـچـه آهـو مى شدم مـى دویـدم روز و شـب در دشت ها
توى کوه و دشت و صحرا، روز و شب مـى دویـدم، تـا کـه مـى دیدم تو را
کـاش روزى مـى نـشـستـى پیش من مـى کـشـیدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى کـردى مـرا بـا خـنده ات دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون کـه روزى مادرم مى گـفت: تو دوسـت بـا یـک بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـویى که تو تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـیـا! مـن بـچه آهـو مى شوم بـچـه آهـویـى کـه تنها مانده است
بـچـه آهـویـى کـه تـنها و غـریب در مـیـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بیـا دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز کن
بـنـد غـم را از دو پـاى کـوچـکم بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز کن

 
افسانه شعبان نژاد 
 

 

 

رؤیاى آسمانى  


شبى تنها
میان این همه رؤیا
تو را دیدم...
تو را با قامتى زیبا
میان دشتى از گلها
کنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ یاس و سوسن و مریم
و من سر تا به پا حیرت
دلم سنگین از این غمها
از این دنیا
که ناگه
آهویى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدایى از دل دریا
چنین مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشک ها پر کرده بود، آرى
چنین رؤیا مرا واداشت
که بنویسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!

 
 
ملیحه طاهرى عمرانى

 

 


 


 


دعاى نور  


من در ویرانه هاى شهر
قاب عکسى را پیدا کردم
که پر از شفافیت نور مى درخشید
و گنبد طلایى آن
آشیانه کبوتران سپید بود
که از لانه نور دانه مى چیدند
من در حیرت عکس
شگرف گریستم
یک لحظه بى قرار فریاد برآوردم:
الهى !
چه مکانى است بزرگ، وسیع
به وسعت بیکرانه ها
که عقل را حیران مى کند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
یک لحظه
باران سکوتم را شکست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گریستم
و اشک،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عکس ضریح
فرو ریخت
و من
به نورانیت ضریح
به حجم بیکرانه ها
نگریستم
و زیر لب دعاى نور را
زمزمه کردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سکوت تنهایى ام
پیدا کردم
و قصه غصه هایم را
بر سینه خوان نعمتش
فرو ریختم
و سبکبال
بر بلنداى ضریح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شاید
کوله بار گناهم را در خاکى خاک
فرو نهم
تا شاید امام
دلم را پر از استجابت دعاهایم گرداند
یا معین الضعفا!
یا ضامن آهوان!
مرا دریاب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شکست خورده ام در توفان
مرا دریاب
بر بلنداى اوج قاب عکس ضریحت
مرا سیر ده
تا پر از استجابت دعاهایم شوم 

 

 

محبوبه باقرى آزاد 


 


 


بوى عطر عشق 

 

تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى ز استـان خـراسـون مـى درخشى
تـو خـورشـیـدى و نـورت آفتابه دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه
تـو مولایـى ، امـامى ، جان فدایت گـشـوده بـال و پر، دل در هوایت
خراسـون بـوى عطر عـشق داره امـام هـشتـم اونـجـا شهـریاره
در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه
هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا
خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه زمـیـن بـا اهـل عـالـم مهربونه
امـام هـشـتـمـیـن جـونم فدایت گـشـوده بـال و پـر دل در هوایت
حـرم زیـبـاتـریـن جـاى جهانه بـراى هـر کـبـوتـر آشـیـانـه
پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه کـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه
شـب آن جـا مـأمن راز و نیـازه دل پـاکـان ز عـالـم بـى نـیازه
گـل و سرو و سمن مى روید آن جا زمـان، تن در سحر مى شوید آن جا
امـام اون جـا بـهـار چـارفصله که دسـتونش به دست عشـق وصله

 
 
سیمین دخت وحیدى

 


 


 فیروزه ناب 

 
... وچشمانت
فیروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان کبوتران سبزینه پوش گنبد طلا
که پرواز مى کنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشیب و فراز نیاز
نذر مى کنند
راز عطشناک چشمهایت
مى شکفند،
تو باران مى شوى
آیینه هاى حرم
تو را تکرار مى کنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا که
نیلوفران قد کشیده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سیلى از تمنا مى شوى
تو زیبا
توعذرا
مى شوى
و ادراک ایمان را حس مى کنى
اینک از آن همه سجاده و نیاز
به بار نشسته اى
گل و ریحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهایت
قشنگ ترین آوازهاست

 
عزت خیابانى

 


 


 


خنیاگر آفتاب ضریح 


سینه به سینه
به لحظه هاى گرد گرفته شهرمان
که اشتیاق صیدشان را
در خود مى پرورانیم
ما با وسیع ترین لحظه هاى سبز خویش
در پشت ابتدایى که نیستیم
در حضور آفتاب گنبد شما
به سان کوه
قطره قطره
جویبار مى شویم
ما
قد سوخته ترین
هیچ یک باغچه هستیم
و دست تبرکى از ما
به دیدار سبز شما مصلوب مى ماند
مولاى ما!
خنیاگر آفتاب ضریح شماییم
و به تبرک دیوار باغتان، بوسه مى زنیم
آخر، ما
پلک باغچه مان را
به باغ آفتاب نگشودیم
غریب ما!
اما
شما، غریب نیستید
عریب ماییم
که روشنایى پنجره هامان را
روشنایى مى طلبیم

* * *

ماندگارترین یاد
چنان آبشار فضایل تو رفیع است
که هر چه سر به فراتر فراز آورم
دیدگانم در نظاره ارتفاع تو
باز مى ماند!
تو برترینى ، بلندترینى
تو ماندگارترین یاد روزگارانى
تو سایه سار نخل محبت
تو چشمه زار تمامى خوبى
تو را چه واژه اى درخور است و بایسته؟
کلام در ستایش تو عقیم است
و نیز کتابى که بخواهد از تو بگوید، سترون!
تو سبزى ، تو سروى
صنوبرى ، شمشادى
تو اصل و مایه نورى
تو آن خورشیدى
که آسمان از تو نور به وام مى گیرد
و زمین را تو خلعت فروغ مى بخشى
اى آفتاب!
این راز را چه کسى مى داند؟

 
ج. قلم آرا 
 

 

 


آهوى از بند رسته 

بـى تواسیرم،اسیرم، گـریان و در هم شکسته! درکوچه زردپاییز رنگ برگ بى روح و خسته
بى توچه سخت است پرواز،پرواز تاعمق باران! انـگارزخمى است بالم، زخمى که خونش نبسته
من غـربت یک تغـزل بـر شاخـه هاى نسیمم امید یک صبح آبى، از لحـظه هـایم گســسته
عاشق ترین شعر خود را دادم به چـشمان آهو یاد نگاه قشــنگـت: آهـوى از بند رســته!
هـر چنـد باران نیامــد، از آسـمان صدایت گفتم برایت بگویم: اى عـشـق! قلـبم شکسته!

 
مریم روحبخش 
 

 

 

بهترین انتخاب

هـر سـحر آفتاب من مولاست همه شب ها شهاب من مولاست
به خراسان که جز کویرى نیست عـلـت انـتـساب من مولاست
سـینه ام دست رد زعالم خورد آن کـه داده جواب من مولاست
از هـر آن چه به عمر دل بستم بـهـتـرین انتخاب من مولاست
ورشـکستم به دور از این درگاه چـون تـمام حساب من مولاست

 
 
مصطفى محدثى خراسانى  
 

 

 


حدیث عشق تو 

مر به درگهت امشب به عشق خواندى و خوانى کـه هـر کـه سوى تو آید شفیع او دو جهانى
به یـمـن مـرحـمتت آمدم ز سر به سرایت تو خـواسـتى به عنایت نوازى ام که چو جانى
کرامـت از یـم عـشقت گرفته ام همه عمرم هر آن که خواست بر او هم کریم دور و زمانى
حدیـث عـشـق تـو را با زبان جان بسرایم چرا کـه خامـه عاشق شکسته است و تو دانى
ز رحمـتـت چه بگویم، ز حکمتت چه سرایم؟ تو کـان فـیـضى و حکمت، مقام بخش جنانى
هر آن کـه بـر سـر کویت سرى زند به تمنا به عـشـق گـشـتـه منور که شاه نوررسانى
به شـوق نـوش ز کوثر، سرود ایزدى از جان که مـالـکـى تو بر این یم، چرا که وارث آنى

 
سید مهدى ایزدى دهکردى

 

 


 


بارش مهر 

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد مـشـکلى داشت به آقاى خودش رو مى زد
مى چکید از سر و رویش عرق شرم به خاک مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد
دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد
هـمنوا با در و دیوار در آن عصمت محض نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد
نـم نمک بارشى از مهر به جانش مى ریخت کـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد
پـاک مـى شـد دلـش از غصه ناپاکى ها خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد
فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز شـعـله اى شعر که در آینه سوسو مى زد

 
علیرضا کاشى پور محمدى

  


 


 


رواق زرنگار 

اى ستون هاى زمین، گلدسته هـاى سربلند! اى رواق زرنـگـار، آیـینه هـاى بندبند!
اى مـقرنس هاى چوبى ، گنبد زرین کلاه! بـر سـر آن آسـتـان پـرشکوه بى گزند
بـر سـر هفت آسمان آن مهربان افراشته چـترى از بال کبوتر، از حریر و از پرند
دسـت او ایـنـک پـناه آهوان خسته است بـال بـگـشـایید از شوق، آهوان درکمند!
کـفـتـران آسـمـانـى هـم اسیر دام او مى کـشاند هر دلى را در رهایى ها به بند
اى حضـور هـشـتـمین! افتادگان غربتیم دست ما را هم بگیر از لطف، اى بالا بلند!

 
یدالله گودرزى  

 


 


 


 

جوشش دعا 

کـمـى بـذر گـل گـنـدم بـکاریـم بـراى کـفـتـران سـبـز مـشـهد
بـنـوشـیـم آب صـاف مـهربـانى شـبـیـه هـشـتـمین شعر (محمـد)
اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است
دواى زخـم بـال کـفـتــرانــش دو رکعت عشق و یک قطره نماز است
خـداى آرزوهـایـم کـمـــک کـن حـرم را تـوى خـواب خـوش ببینم
ضـریـح آشـنـایـش را بـبـوسـم گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچینم
کـمـک کـن کـفـتـرى بر شانه هایم بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى
کـمـک کـن تـا دعـایـم سـبز باشد بـسـازم یـک ضـریـح آسـمـانـى
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
کـمـک کـن ضـامـن آهـوى قـلبم بـه رنـگ یـک دعـا در مـن بجوشد
خــداى آرزوهــایــم کـمـک کن کـه یـک کـفـتـر دعـایـم را بنوشد

 
نسرین راسخى

  


 


وقت زیارت
 

رقص قشنگ نور
امشب چه دیدنى است
آواز شاد باد
امشب شنیدنى است
عید است و عطر گل
پیچیده در هوا
بوى خوش گلاب
پر کرده سینه را
گلبوته هاى شمع
روییده هر کجا
مى ریزد اشک شوق
یک غنچه بى صدا
گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فریاد (یا رضا) ست
وقت زیارت است
پر مى کشد دلم
همراه کفتران
من مى روم حرم

 
مهرى ماهوتى

  


 


چلچراغ مشهد 


چون طلا
گشته رخشان ز دور
مثل رود
پر ز خنده هاى نور
گنبد رضا
چون نگین
بر فراز آسمان
مثل گل
توى باغ این جهان
خوب و بهترین
گشته ام
راهوار خاک او
تا رسم
بر ضریح پاک او
بوسه اى زنم
مى تپد
قلب من به سینه ام
چون رسم
دل ز غصه ها و غم
پاک مى شود
اى رضا!
اى رضایت خدا!
لطف تو از عنایت خدا
خوب و آشنا
اى امام!
اى امام هشتمین!
پیشوا!
اى تو مهربانترین
بر تو صد سلام
گنبدت
چلچراغ مشهد است
زایرت مى برد به روى دست
خاک مرقدت

 
شکوه قاسم نیا

 

 


 


 


 

بوى زیارت 

دور سـقـاخـانه مى گردد (نسیم) دانـه مـى پـاشد کنار حوض آب
چـادرش بـوى زیـارت مى دهد بـوى شمع نذرى و عطر و گلاب
آسـمـان چـشـم او پر مى شود بـاز از پـرواز شـاد کـفتران
صـحـن را آهسته جارو مى کند خـادمـى بـا دسـتهاى مهربان
مـى نـشـیند در کنار خیس آب مـثـل یـک گـل سایه فواره ها
چون نسیمى شاد مى خواند (نسیم) آمـدم مـهـمـانـى تو یا رضا!

 
مهرى ماهوتى

 

 


 


 


غرق دعا 


غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوى گل، بوى گلاب
مى رسد از همه جا
مثل یک خورشید است
مى درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور
چشمها خیره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پیر و جوان
یا رضا رضا رضا ست
اى خدا کاش که من
یک کبوتر بودم
روى این گنبد زرد
شاد مى آسودم
مى زدم بال و پرى
دور تا دور حرم
از دلم ره مى زد
ماتم و غصه و غم

 
شکوه قاسم نیا

  


 


محرم همگان 

خــســتـه از راه کــنــار مـادر تــوى مــ اشــیـن پــدر خوابیدم
پــلــکـهــایــم کـه به هم افتادند خــواب یــک صـحـن کـبوتر دیدم
صـبـح، وقـتـى کـه دو چشمم وا شد شـادمـان مـثـل گـلـى خـنـدیـدم
آخـر از پــنــجــره پـشت اتـاق گــنــبــد زرد (رضــا) را دیـدم
دل مــن مــثــل کـبـوتـر پر زد رفــت بــر شــانـه گلدسته نشست
اشـک در چـشـمــه چشمم جوشیـد بـغـضـم آیـیـنـه شـد امـا نشکست
پـدر آمـاده شـد از مـن پـرسـیـد: دوسـت دارى که تـو را هـم بـبـرم؟
گـفـتم: آرى ، ولـى آن جا چه کـنـم مــادرم گـفـت: زیـارت پـســرم.
گــرچـه زود آمـده بـودیـم ولــى در حـرم جــاى دل مـن کـم بــود
هـر کـسى بـا او چـیـزى مـى گفت گـویـیا بـا هـمـه کـس مـحرم بود
هـر کجـا رفـتـیـم آن جـا پـر بود پــر ز نـجــواى دل و دسـت دعـا
یــک طـرف قـصـه پـر غـصه درد یـک طـرف ذکـر (غـریـب الـغربا)
در رواق حـــرم پـــر نـــورش کـاش دسـت دل مـن رو مــى شـد
مـى شـدم مـن، آن آهـوى غـریـب بـاز او (ضـامـن آهـو) مــى شـد

 
جواد محقق

 

 


 


 


بوى رضا 

ماه در حوض بزرگ کاشى است آب، آیـیـنـه مـهـتـاب شـده
مـاه مـهمان قشنگ حوض است حـوض بـیـچاره دلش آب شده
چـشـم من منتظر خورشید است پـیـک خـورشید، سپیده پیداست
از حـرم بـانـگ اذان مـى آید آه! ایـن مـنظره خیلى زیباست!
کـفـتـرى از سر گنبد برخاست بـق بـقـو کرد و به پرواز آمد
هـمـرهـش مـرغ نگاه من هم رفـت و یـک بـار دگر باز آمد
مـرغ بـى تـاب نگـاهم اکنون بـر سـر گـنبـد پـاگ آقاست
چـشـمـهـایـم به دلم مى گوید راسـتـى گـنبـد آقـا زیباست!
از حرم، از در و دیوار، این جا بـوى جـانـبخـش دعا مى آید
مـثـل بـوى خوش گلها در باغ هـمـه جـا بـوى رضا مى آید

 
على اصغر نصرتى

 

 


 


 


ضریح خورشید 

 

صـحـن حـرم از نـسـیم پر بود از پـرپـر (یـا کـریـم) پـر بود
خورشـیـد دوبـاره بـوسه مى زد بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد
گـنـبـد پـر از آفـتـاب مـى شد آهـسـته غـم مـن آب مـى شـد
رفـتـم طـرف ضـریـح او بـاز تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز
اطـراف ضـریح گـریـه هـا بود دلـهـاى شـکـسـتـه و دعـا بود
از چـشـم هـمـه گلاب می ریخت بـاران رضـا رضـا رضـا بـود
دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـک مـانـنـد کـبـوتـرى رهـا بـود
عـطـر گـل یـاس در دل مــن عـطـر صـلـوات در فضـا بود
لب ها همه حرف و درد دل داشـت بـا او کـه غـریـب آشـنـا بود
بـا یـک بـغـل آرزو و امـیــد رفـتـم طـرف ضـریـح خورشید
رفـتـم طـرف ضـریـح روشن در نـور و فـرشتـه گم شدم من

 
سید سعید هاشمى

 

 


 


 


آبى آرام 

تـو بـراى عـطـشـم، بـارش بارانستى بـه تـن مـرده من، روح و دل و جانستى
آه، اى آبـى آرام! دلـم سـوخـتـه است زخـم دل را تـو فـقط چاره و درمانستى
مـن غـریـب آمده ام، مثل شما، اى مولا! تـو انـیـس دل غـمـگـیـن غریبانستى
بـاز آهـوى دلـم زار و اسـیر غمهاست ضـامـنـم بـاش کـه تو حامى انسانستى
تو به گرداب غم و دلهره و ترس و عذاب مـنـجـى و مـأمـن دلـهاى پریشانستى
سـاکـنـان حـرمت غرق سعادت هستند بـرکـت و روشـنـى اهـل خراسانستى
دل اسـیـر غـم و دارم ز تـو امید نجات اى کـه تـو ضـامـن آهـوى بـیابانستى

 
 
فاطمه ناظرى 
 
 

 

 
 
 

نگاه آهو 


آهو از کجا فهمید
باید از تو یارى خواست؟
از پناه تو باید
سایه اى بهارى خواست؟
آهو از کجا فهمید
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پیش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمین بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترین بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى کنى جدا از او
ترس و بیقرارى را
        

قاسم رفیعا  
 

 

 

دامنى اشک 

مى رسم خسته، مى رسم غمگین گـرد غـربت نشسته بر دوشـم
آشـنـایـى نـدیـده چـشمانـم آشـنـایـى نـخوانده در گوشم
مـى رسـم چون کویرى از آتش چون شب تیره اى که نزدیک است
تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم چـشم کم آب و سینه تاریک است
مـى رسـم تـا کـنـار مرقد تو دامــنــى اشــک و آه آوردم
مـثـل آهـوى خـسته از صیاد بـه ضـریـحـت پـنـاه آوردم
مـثـل پـروانه در طواف حرم هـسـتی ام را به باد خواهم داد
تـا نـگـاهم کنى ، تو را سوگند بـه عـزیـزت خـواهــم داد

 
 
مصطفى محدثى خراسانى  
 

 

 

 

 

غریب آشنا 


تـو یـادگـار هـفتمین سپیده اى شـکـوه مـاندنى ترین قصیده اى
اشـارتـى ز بـیـکران روشنى کـه از دیـار بى نشان رسیده اى
سـتـاره حـریـم سـبز فاطمه ز بـى نـهـایـت خدا دمیده اى
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو امـام قـصـه هـاى ناشنیده اى
گـل نـجـیـب بـاغ آفـرینشى کـه در دلـم بـهـار آفریده اى
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را بـه لـطف و بخششت خریده اى
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا ز هرچه غیر اوست دل بریده اى
زمـهربانى ات، ز دل ستانى ات چـه نقش ها به لوح دل کشیده اى
مـیـان لالـه هـاى سـرخ آشنا غریـب آشـنـا! تو برگزیـده اى
ز سـاغـر کرامـت مـحمـدى زلال نـور مـعـرفت چشیده اى
ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى سـبدسـبد گـل حضور چیده اى
دلا! ز شـوق لـحـظـه زیارتى چـه عـاشقانه از قفس پریده اى!
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم ز عـشق تو که روشناى دیده اى
بـه شـام غـربـت سیاه عالمى طـلـوع فجر هشتمین سپیده اى

   

 
نسترن قدرتى  

 

 
 

داستان سبز التماس 


تو بـر زخـم دلـم باریده اى باران رحمت را تو را مـن مـىشناسم، مـنبع پاک کـرامت را
من ازچشمان آهوخوانده ام رخصت که فرمودیش کـه من حـس مىکنم درد درونسوز شکایت را
ازآن روزى کـه حلقه بر ضریحت بست دستانم دلم شـیدا شد و دادم زکـف دامـان طاقت را
شـکوفه مـىدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق! بـیـا تـفسیر کـن آیـات زیـباى اجـابت را

 
 
حوا جعفرى 
 
 

 

 

از تبار نور 

 

آن شب تمام عرشیان جشنى به پا کردند نـام شـما را آسـمانىها صـدا کردند
شـرقىترین خورشیدها آمد به پابوست هفت آسمان را پر زنور و باصفا کردند
از آسـمان درهـاى پرواز و رهایى را بـهر پرسـتوى اسـیر عشق وا کردند
آن شـب که آمد سبزپوشى از تبار نور آن شب که دل را از غم دنیا رها کردند
آن شـب تـمام دسـتهاى آبـى عاشق تـا آسـمان رفتند، بارانى، دعا کردند
آن شـب شـب میلاد سبز هشتمین لاله دل را پر از عطر و صفاى یاسها کردند
باران مهر و رحمت و نور و صفا بارید دل را بـه عـشق پاک (آقا) آشنا کردند

 
 
مریم شمس

 

 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

سلام برمهدی فاطمه عج

.:: يَالااِلهَ اِلُّااللهُ المَلِکُ الحَقُّ المُبين::.
*اَلسَّلامُ عَلَيکَ يَاموُسَي بنِ جَعفَر ، اَيُّهَاالکَاظِمُ يَاابنَ رَسوُلِ الله*

امام موسي کاظم(عليه السّلام) فرمودند:

مَن کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللهُ عَنهُ عذابَ يومِ القِيامَة؛
هر کس خشم خود را از مردم بازدارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او بازمي‌دارد.

 

مرد روستايي چهره ي زشتي داشت، چنان زشت که همه از او کناره مي­گرفتند. مرد قلب مهرباني داشت، اما مردم چهره­اش را مي­ديدند و چهره­اش آنها را مي­رماند. چه­قدر دلش مي­خواست که يکي بنشيند به حرف زدن با او.

حالا که همه از او کناره مي­گرفتند، او هم سعي مي­کرد جلوي چشم مردم ظاهر نشود تا کمتر رنج بکشد، اما زندگي و احتياجات روزمره، باعث مي­شد که نتواند زياد از ديگران دور بماند.

روزي در حال عبور از کوچه­اي بود. ديد چند نفري پيش مي­آيند. بعضي از مردم چنان بدجنس بودند که با ديدن او، روي در هم مي­کشيدند. ترسيد آنها هم با او اين رفتار را بکنند، اما مردها خيلي عادي پيش آمدند و وقتي به نزديکي او رسيدند، يکي از آنها نگاهش کرد. با مهرباني گفت: «سلام!» مرد، با ترديد جواب سلام را داد. آيا رهگذر مي­خواست او را مسخره کند؟

اگر بتوانم کاري برايتان بکنم، با جان و دل انجام مي­دهم.

در چهره گندمگون و زيباي رهگذر، اثري از تمسخر نبود. مرد با تعجب، رهگذر را نگاه کرد. او که بود؟ چرا برخلاف ديگران، از او روي­گردان نبود؟ چنان غافل­گير شده بود که نتوانست چيزي بگويد. رهگذر و همراهانش گذشتند. مرد مدتي سر جا ماتش برد و بعد يادش آمد حتي اسم رهگذر را نپرسيده است.

جرئتي به خود داد و گفت: صبر کنيد! لحظه­اي صبر کنيد!

يکي از رهگذران برگشت.

ـ کاري داشتي برادر؟

ـ نه، فقط مي­خواستم بدانم اين همراه شما که چنين مهربانانه با من سخن گفت، کيست؟

ـ او را نشناختي!

ـ نه، مردم زياد مرا نمي­بينند و من هم زياد آنها را نمي­بينم.

ـ او مولايمان باب­الحوائج، موسي بن جعفر است.

مرد آهي از ته دل کشيد.

ـ جانم به فداي او، چرا نشناختمش؟ مرا شرمنده خود کرد.

ـ اتفاقاً ما به ايشان عرض کرديم که اگر کسي با شما کاري داشته باشد، خود بايد بگويد، نه اينکه شما درخواست کنيد. فرمودند: اين مرد (يعني شما)، به حکم کتاب خداوند، برادر و همسايه ما هستند و با ما در بهترين پدر يعني حضرت آدم و نيکوترين دين يعني اسلام شريکند و ما وظيفه داريم که اگر کاري از دستمان برآمد، براي او انجام بدهيم.
   

شهادت
 امام موسي کاظم(عليه السّلام)
 را به آقا امام زمان عج ،بانوی بی قرینه حضرت فاطمه معصومه (س)،آقا امام رضا علیه السلام،مقام معظم رهبری،وهمه دلسوختگان ومحبان اهلبیت تسليت عرض مي نمايم.

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

السلام علیک یافاطمة الزهرا (سلام الله علیها)

السلام علیک یاکریمه اهلبیت یافاطمة المعصومه (س)

حرفهای دل حضرت علی باخدابعدازشهادت حضرت فاطمه (س)

اي خدا ! اين اشک اينقدر مدام نباريده است، چه کند علي با اينهمه تنهايي ؟
اي خدا ! چقدر خوب بود اين زن ، چقدر محجوب بود ، چقدر مهربان بود ، چقدر صبور بود.
گاهي احساس مي کردم که فاطمه اصلا دل ندارد. وقتي مي ديدم به هيچ چيز دل نمي بندد ، با هيچ تعلقي زمين گير نمي شود ، هيچ جاذبه اي او را مشغول نمي کند ؛ يقين مي کردم که او جسم ندارد ، متعلق به اينجا نيست. روح محض است ، جان خالص است.

گاهي احساس مي کردم که فاطمه دلي دارد که هيچ مردي ندارد. استوار چون کوه ، با صلابت چون صخره ، تزلزل ناپذير چون ستون هاي محکم و نامرئي آسمان. يکه و تنها در مقابل يک حکومت ايستاد و دلش از جا تکان نخورد. من مامور به سکوت بودم و حرفهاي دل مرا هم او مي زد.

گاهي احساس مي کردم فاطمه دلي از گلبرگ دارد ، نرمتر از حرير ، شفاف تر از بلور. وحيرت مي کردم که يک دل چقدر مي تواند نازک باشد، چقدر يک انسان ميتواند مهربان باشد. غريب بود خدا، غريب بود. من گاهي از دل او راه به عطوفت تو مي بردم...

منبع:

( سيد مهدي شجاعي _ کشتي پهلوگرفته )


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


به نام خدا

غرق در افکار بودم بيقرار

موج ميزد از دو چشمم انتظار

کرد ناگهان در من خطور

شادي و مستي شد از من دور دور

با خودم گفتم عجب دنيا بد است

هر که اهل عشق باشد مرتد است؟؟؟

با که حرف خويش را نجوا کنم؟

قبر ليلي را کجا پيدا کنم؟

کاش قلبم به قبرش راه داشت

کاش زهرا هم زيارتگاه داشت

زين همه شادي و عشرتها چه سود

کاش قبر مادرم مخفي نبود

ناگهان از سوي حق آمد پيام

مي دهم بر دردهايت التيام

قبر زهرا گرچه از ديده گم است

بارگاه با شکوهش در قم است

اي که گفتي مادرت مظلومه است

حضرت زهرا همان معصومه است

با خودت هر گاه تنها ميشوي

خسته و دلتنگ زهرا ميشوي

قم برو که خانه عشق همه است

صاحب ان خانه بي بي فاطمه است

اي که هستي مست و چالاک بقيع

کم ندارد خاکش از خاک بقيع

اين مکان موعود هر هم عهدي است

زائر ثابت در اينجا مهدي است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

بانوی مهربان سلام

زائري دل شكسته ام آه معصومه جان سلام
دل به مهر تو بسته ام بانوي مهربان سلام

اي ضريحت حريم مهر ياد سبزت شميم دل
نام پاكت نسيم مهر رحمت اسمان سلام

روي تو قبلگاه دل لطف تو شمع راه دل
آستانت پناه دل اي دل بي دلان سلام

هركه يكسردلش شكست از طبيبان نظر گسست
آمد رشته بر تو بست اي اميد جهان سلام

  اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


به نام خدا

السلام علیک یاکریمه اهلبیت یابنت موسی بن جعفریاحضرت  فاطمه معصومه(س)

سالروزوفات  بانوی نمونه اسلام کریمه اهلبیت حضرت معصومه سلام الله علیها

رابه آقاامام زمان عج وهمه دلسوختگان وشیفتگان خاندان عصمت وطهارت واین بانوی مکرمه ومعظمه وفاضله تسلیت عرض می نمایم.

برای شادی روح آن بانوی بزرگواروبی قرینه سوره مزمل والرحمن  قرائت کنیدو۱۳۵صلوات بفرستید. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

شفيعه روز جزا

ميلاد کريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها مبارک  باد

 اذن دخول 
 فرهنگ زیارت 
 آستانه حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام 
 زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام به روایتی دیگر 
 مدفونین در زیر قبه حرم حضرت معصومه علیهاالسلام 
 ارزش زیارت ذریّه پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) 
 ثواب زیارت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام 
 تاریخ تولد و رحلت حضرت معصومه علیهاالسلام 
 حدیث فاطمیات 
 پیامبر در معراج چه دید؟ 
 تاریخ گنبد حرم حضرت معصومه علیهالسلام 
 مقام شفاعت حضرت معصومه علیهاالسلام 
 راز بین شما و حضرت معصومه علیهاالسلام چیست؟ 
 قم در نگاه اهل بیت علیهم السلام 
 زلزله‌ای كه در روز شهادت حضرت زهرا(علیهاالسلام) قم را لرزاند (مصاحبه با آقای شمس) 
 دهه كرامت تداعی كننده چه مباحثی است؟(مصاحبه با آیة الله كریمی جهرمی) 
 مدارس و حوزه‌های علمی قم 
 زمزمه‌های دل (شعر) 
 گوهری در صدف 
 كریمه اهل‌بیت (علیهم السلام) 
 كرامات معصومیه(علیهاالسلام) 
 نوای شادی (مدیحه و مولودی) 
 كتابخانه حضرت معصومه علیهاالسلام 
 تصاویر ویژه 
 Screensaver 

منبع:سایت فرهنگی مذهبی تبیان

برای عضویت دراین سایت بسارخوب ومفید پس ازکلیک کردن برروی هرکدام ازلینکهای بالا وارد بخش عضویت شده و باامکانات جدید به فعالیت بپردازید.برای تایید نهایی شدن یک قطعه عکس و تصویر کارت شناسائی یاملی یاشناسنامه خودرابه ایمیل عضویت اعضای سایت  یاازطریق میزکار ارسال نمائید .

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

سلام بر مهدی فاطمه عج

یکباردیگه میلاد حضرت معصومه سلام الله علیهاراتبریک عرضمی نمایم.

به یاری خداوبلاگ نگین شهرقم دراولین جشنواره بین المللی تولیدات رسانه ای عفاف و حجاب نور جزوبرترینهاشد.واینهاهمگی به مددخداوند و الطاف و کرامات کریمه اهلبیت سلام الله علیها و مولایمان موعودمهربان عج است.که به این بنده حقیرگوشه چشمی ازسرارادت داشته اندو دارند. باهم خبر مربوطبه جشنواره رامی خوانیم:

نخستین جشنواره عفاف و حجاب "نور" به کار خود پایان داد
10 آبان 1387,ساعت 17:19:30
نخستین جشنواره عفاف و حجاب نور شب گذشته در مرکز همایشهای بین المللی سازمان صدا و سیما با اعلام برندگان و اعطای جوایز به برگزیدگان به پایان رسید.
به گزارش شورای اطلاع رسانی مراسم اختتامه  جشنواره تولیدات رسانه ای "نور"طی مراسمی در مرکز همایشهای صدا و سیما وبا حضور عزت اله ضرغامی رئیس سازمان صداوسیما،زهره طبیب زاده نوری رئیس مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری و نمایندگان ارگانها و نهادهای مختلف برگزار شد.
عزت اله ضرغامی در این مراسم گفت :فضای امروز یک فضای رقابتی است و هزاران شبکه ی ماهواره ای و اینترنتی در این فضا سرمایه گذاری کرده و رقابت می کنند.حال در این فضا باید بکوشیم تا با اعتقاد کامل و همکاری هم فضاهای پاک و معنوی خود را حفظ نماییم و یکدیگر را متهم نکنیم.
وی همچنین با اشاره به به مقوله حجاب و عفاف ،تصریح کرد :حجاب برامده از عفاف است و هرکجا عفاف واقعی وجود دارد حجاب واقعی هم هست اما در جایی ممکن است حجاب باشد ولی عفاف نباشد بنابر این اگر عفت را در اجتماع تقویت کنیم ،حجاب هم جایگاه خود را حفظ می کند.
رئیس سازمان صدا و سیما افزود :چادر به عنوان پوشش برتر قابل احترام است اما تبیین حجابی غیر از چادر ود عین حال اسلامی ضروری است. 
ئی تاکید کرد:  وظیفه دستگاهها ازجمله صدا وسیما ارائه طرح های خوب و سالم در این زمینه است چرا که در این مقوله ضعیف عمل شده و پوشش مناسب،وزین و زیبا که منطبق با حجاب اسلامی نیز باشد در بازار موجود نیست. 
ضرغامی در ادامه مشکل اشتغال و حفظ فضاهای سنتی گذشتگان برای آشنایی دختران وپسران برای ازدواج را مطرح کرد وگفت:امروزه می بایست فضای مبتنی بر عفت جامع فراهم شود تا اقدامات زیربنایی ما منجر به نمود میوه­ ی شیرین حجاب در این عرصه گردد.
پروین سلیحی دبیر جشنواره "نور"و رئیس مرکز امور بانوان صدا و سیما در این مراسم طی سخنانی، اظهار داشت:حفظ حجاب از حقوق الهی است و رعایت عفاف وحجاب ضرورت فرهنگی و اجتماعی است که برای گسترش آن نیاز به برنامه ریزی کلان در دراز مدت می باشد.و نقش نهادهای فرهنگی ،اجتماعی ،آموزشی ،تربیتی و به خصوص رسانه ها انکار ناپذیر است.
وی افزود: نخستین جشنواره عفاف و حجاب از سال گذشته فعالیت خودرا اغاز کرد که در این مدت حدود 6 هزار اثر در بخشهای مختلف فیلم،عکس،گزارشهای رسانه ای ،رسانه های دیجیتال وآثار ادبی و پزوهشی به دبیر خانه ارسال شد که 1236اثر به بخش داوری راه یافت و در نهایت 83 اثر برگزیده توسط هیات داوران انتخاب شد.
پروین سلیحی در ادامه از کلیه روسا ،مدیران،معاونین ،مشاورین وهمکاران در کلیه مراکز و سازمانها ازجمله صدا وسیما،نهاد ریاست جمهوری ،سازمان تبلغات اسلامی،نیروی انتظامی ،میراث فرهنگی ،خانه عکاسان ایران،ستاد امر به معروف ونهی از منکر،سازمان ملی جوانان ،دفتر امور زنان  صدا و سیماو،باشگاه خبرنگاران  تشکر وقدر دانی کرد . 
در پایان این مراسم  و پس از قرائت بیانیه هیات داوران، اسامی نفرات اول تا سوم هر بخش وزیر بخشهای جشنواره اعلام شد وبه برندگان لوح یادبود،تندیس و سکه طلا اهدا گردید.


+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

یافاطمةالمعصومه اشفعی لنافی الجنة

میلاد حضرت فاطمه معصومه مبارک باد 

عصمت قم و چشمه‌ی کویر، حرم حضرت معصومه علیها السلام است.

او فاطمه‌ی ثانی است، که فقیهان و بزرگان، آستان بوس حرم اویند. مزارش بهشتی از معنویت و صفا و چشمه‌ای از فیض و کرامت است. برکت از حریم و حرمش می‌جوشد و عصمت و عفاف، رهتوشه‌ی زائران اوست.

بانوی نجابت و پاکی، این خطّه‌ی کویری را به «گلشن ایمان» و «حرم عفاف» تبدیل کرده است.

حضرت فاطمه‌ی معصومه علیها السلام ، عصمت اهل ولاست و حرمش، آشیانه‌ی آل محمد و این بانو «معصومه‌ی» اهل بیت.

قرن‌هاست که حرم حضرت معصومه علیها السلام، مغناطیس دل‌های پاک و کهربای جان‌های شیفته است.

کوثر همیشه جوشان حرم فاطمه، سیراب کننده‌ی تشنگان علم و ایمان و حکمت و معنویت است.

فاطمه‌ی معصومه علیها السلام، جلوه‌ی دوباره‌ی زهرای اطهر علیها السلام است و شکوه بارگاه رفیعش، تسلّی بخش سوخته دلان بر مزار پنهانِ فاطمه‌ی زهراست.

برگرفته از کتاب"قطعات" نوشته‌ی جواد محدثی

*   ** * * ** * *

حريم عشق

اينجا فروغ عشق و صفا موج مي‌زند

نور خدا به صحن و سرا موج مي‌زند

اينجا که طور جلوه و سيناي ايزدي است

از هر کرانه نور خدا موج مي‌زند

اينجا مطاف اهل زمين است و آسمان

وز شهپر فرشته‌، فضا موج مي‌زند

لبيک از زبان اجابت توان شنيد

در اين فضا که نور دعا موج مي‌زند

انيجا که رشگ هشت بهشت است و هفت چرخ

از شش جهت فروغ ولا موج مي‌زند

از جلوه‌ي جلال تو اي مظهر کمال

نور صفا در آينه‌ها موج مي‌زند

در کوي تو که ساحل امن است و عافيت

درياي بيکران صفا موج مي‌زند

اي کعبه‌ي اميد که در بارگاه تو

نور اميد در همه جا موج مي‌زند

دستي به دستگيري دلها دراز کن

وين عقده‌ها ز کار دل خسته باز کن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

به نام عشق

سلام برمهدی فاطمه عج

درازدحام حرم

جدیدترین شعرازسید حمیدرضابرقعی

تقدیم به بانوی بی قرینه و دوستداران حضرتش

(تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی است)

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!

درحرم قطره قطره  می افتاد  آسمان  روی  آسمان  بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما

به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم

 باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو

دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:

شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است

بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی

زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است

زادگاه من و مزار من است ،مرگ یک روز بی گمان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

سلام بر مهدی فاطمه عج

میلاد حضرت ولی عصر عج برعاشقان و چشم انتظاران حضرتش مبارک باد

شعری ازسید حمیدرضا برقعی شاعراهلبیت تقدیم می کنم

این ایام ماراازدعای خیرخود محروم مسازید

>>>>تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی است<<<<

به نام عشق  

(تقدیم به بانوی  شهر آینه ها حضرت معصومه س)

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد

لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی

تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی

هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا

بی اختیار سمت حرم میکشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو

احساس وصل میکند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست میدهد

در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع

روشن کننند هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر

از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست

خونین تر است ماه محرم کنار تو

مادر کنار صحن شما تربیت شدیم

داریم افتخار که همشهری ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می شویم

وقتی که با ملائکه همگام می شویم

بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات

مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات

زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست

تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست

باران میان مرمر آیینه دیدنیست

این صحنه در برابر ایینه دیدنیست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است

یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم

جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است

چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار میکنم

در مثنوی و در غزل اقرار میکنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم

عمریست محو او به تماشا نشسته ایم

اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست

ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سالهاست با نفسش زنده مانده است

باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا

ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

***

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان

از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می شوم

روزی که زیر پای شما خاک می شوم

***************

اینهم شعرخودم هدیه به موعود مهربان عج

برخيزکه نوري زخدامي آيد*

ميراث و مرام انبياء مي ايد*

برگلشن عسگري گذرکن زيرا*

بوي گل نرگس ازفضامي آيد*

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

حرف اول:اميد

سلام عزيزدل !

هرکجاي اين دنياي پهناور که هستي بدان دلم خيلي برايت تنگ شده !....،آن لحظه  كه درجوارحرم مطهرحضرت عبدالعظيم حسني (ع)برسرسجاده و با چشمان اشکبارديدمت که چگونه براي تخريب حرمين عسکريين با بغضي چندهزارساله درگلوبه من نگريستي و گفتي برايم دعاکن .......

من هم  همراهت گريستم و .... خدامي داند که چقدربرايت دعاکردم اما هنوزدعاهايم اثرنکرده است ....

دليلش رانمي دانم  اماتوخوب مي داني که چرا اين سالها دعاهاي من و دوستانم  ديراثرمي کند.......

حال که اين روزها عليه خودم انقلاب کرده ام و قتي که هيچ واژه اي براي گفتن و نوشتن برايم  يافت

 نمي شود تنها واژه ماندني "اميد "است که مرابراي آمدنت به تلاش وادامه اين مسيرپر فرازو نشيب وامي دارد.

اميد به خدا،اميد به آمدنت،اميد به ديدن دوباره ات......

کاش برگردي ،کاش بيايي،چقدر لحظه هاي انتظاربرايم سخت مي گذرد اما،نيک مي دانم که روزي سبز خواهي آمد شايدآنروز آدينه باشد وشايد...کسي جزخدانمي داند که چه روزو چه وقت خواهي آمد  ،اما همينقدرمي دانم که توهم دلت برايم تنگ شده ، ومي دانم که از اين  همه دلتنگيهاي من  باخبري ...

بازهم مي گويم  مولاي من !خداکندکه بيايي....دلم برايت خيلي تنگ است........

حرف دوم:دربين الحرمين سبزبه طواف عشق آمده ام!اما دلم رابا همه ناديدني هاو باهمه دلتنگيها

درقم جامي گذارم...

اينجا ايران است .کشورصاحب الزمان عج.شهري باصفا دارد به نام قم.

براي چندشب به زيارت حضرات عشق مي روم.اينجاشهرقم است . ،شهري که دونگين گرانبها دردل خويش به يادگار دارد که زائران حرمشان چونان پروانه شب و روزبه طواف عشق مي آيند. شهر دارالفضلا و علماي جهان اسلام ،مرکز تشيع و تبليغ ودارالعلم  مقدس با مدرسه فيضيه و حوزه توانمند علميه ،شهرقم ،شهرکريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه (س)است.تنهادلخوشي ما براي نديدن مزارمخفي مادرمان حضرت فاطمه زهرا(س) همين مزارمطهر کريمه ومحدثه اهلبيت عليه السلام است  که دلهايمان راتسکين مي دهد وکمي آنسوتراز فرازگلدسته ها وحرم مطهرش گنبد سبز و نوراني مسجد جمکران به چشم مي خورد .فقط کافي است لحظاتي دراين بين الحرمين سبزبا چشمان دل و بصيرت، دلت را به طواف عشق ببري ومي بيني که ازحرم بانوتاحرم مولاي سبزپوش هيچ فاصله اي درميان نيست!....اما...درهمين شهرقم وحتي درجوارحرم چشمانت گهگاه به گناه آلوده مي شود...چيزهايي عجيب مي بيني که اگربداني اين تصاوير دل کريمه اهلبيت و دل مولايت را به درد مي آورد هرلحظه حاضري هزاربارجان بدهي اما يک لحظه ناراحتي مولارانبيني....

اينجاشهرقم است!شهر کريمه اهل بيت...شهرمولاي سبزپوش....فرقي نمي کند که اماممان کجا اقامت دارد مهم اينست که دراين شهرنشانه هايي ازخود دارد  که مشتاقان کويش هرلحظه و هرساعت درتمامي ايام سال بيشترمي شوند،ومولانيز به اين شهرومکان هاي مقدس سرمي زنداما.....وقتي به قم و جمکران مي روي درمسيرزيارت  هرروزناخواسته  شاهد تصاويري هستي که مي ماني چه کني و چگونه برخوردکني ...شهري که به عنوان الگوي نمونه درسطح جهان اسلام مطرح است و حتي اخيراتوجه غيرمسلمانان و حتي دشمنان اسلام رابه سمت خود جلب نموده که درصدد تبليغات وسيع غيراسلامي براي اين شهرهستند  امادر اين شهرمعايب و تصاويري مخصوصا در مناسبتهاوايام ويژه به چشم مي خورد که جاي بحث و کارکارشناسي دارد به عنوان نمونه بانوان محترمي (زائر و حتي همسايگان حرم)رامي بيني که لحظاتي با چادربه حرم مي آيند با عشق زيارت مي کنند.

نمازمي خو.انند دعامي کنند اما...هنوز چندلحظه ازبيرون آمدنشان ازحرم نگشته که آرزومي کني نابيناشوي اما چشمت به چهره آرايش کرده و پوشش بسيار زننده شان نيافتد .سپس کافي است فقط لحظاتي ديگرناخودآگاه درپي شان روانه شوي ،مي بيني به بازارمي روند و باهزارعشوه و ناز با مردنامحرم که براي کسب روزي حلال به اشتغال مشغول است مراوده مي کنند و به خريد مشغول مي شوند...و اون بنده خداراهم به گناه واميدارند....وعين همين ماجرابراي بعضي آقايون مخصوصا با نگاه آلوده به نامحرم و حتي عدم رعايت نکات مثبت اخلاقي و رفتاري هم تکرارمي شود ....فکرمي کنيد بانوي بي قرينه و مولايمان با اينکارراضي هستند؟آيا دعا و زيارت و رازو نيازشان مورد قبول درگاه حق قرارمي گيرد؟....آيا با گران فروشي ها و اسراف  و رباخواري و غش درمعامله و بدحجابي و آرايش غليظ وخريد و فروشهاي کالاهاي غيرمجازو حتي البسه هاي بدون پوشش اسلامي که فقط هدف ترويج فرهنگ غربي ر ادارندورواج خرافات وکارهاي ديگر...درجوارحرم و درسطح شهرقم وحتي مسجد مقدس جمکران باعث آمدن مولايمان مي شود؟(نمونه همينهارادرشهر تهران و شهرري درجوارحرم امام خميني(قدس سره) و حضرت عبدالعظيم حسني (ع) مشاهده نمودم)....خدامي داند چقدردراين سفر باديدن چنين تصاويري متاثرشدم.....خانواده هايي راديدم بسيارمرفه و چقدردرکنارمسجد مقدس جمکران ريخت و پاش کردندو چقدر در آذوقه اسراف نمودند اما...در چندقدمي آنان زن وفرزنداني راديدم که محتاج يک شام مختصربودند...خدايا نمي دانم به چه دليل به اين مکان پناه آورده بودنداما وقتي حجاب کامل آن مادرراديدم و چشمان فرزندانش راکه معلوم بود دوسه شب نخوابيده اند اما دست به سمت کسي درازنمي کردند که حتي  تکه اي نان بگيرند....دلم به درد آمده بود!ولي براي مادرنمونه دردلم دعاکردم.در چندقدم آنطرف تر مغازه هاي اطراف را نگريستم که چقدر گرانفروشي مي کردند اما چشمان خودرابراي لحظاتي بازنمي کردند که تصاوير پيرامونشان رابنگرند...فکر نمي کنند آقايمان ازاين کارشان ناخرسند باشد؟ ازکجامعلوم که مولا بياييد و اين مغازه هاي لوکس راتخريب نکند؟!ازکجا معلوم که وقتي بيايد حتي لحظه اي به آنان نگاه کند...مسجدروزبه روزدرحال گسترش است .دربهاي ورودي بسياربرايش ساخته اند.بلندترين گلدسته هارابرايش فراهم کرده اند هنوز نيازبه ساخت وسازداردوخدامي داند چقدرهزينه بايد صرف مهياکردنش نمايند. اما واقعا مولايمان دستوربه ساخت مسجدي داده است که همسايه هاو زائران مسجد حتي براي لحظاتي و شبي بدون نان بخوابند؟واقعا مولايمان ازاينکارراضي است؟روزبه روزبرخيل مشتاقان مسجد و آقا افزوده مي شود...هرسال درچندين ايام مختلف مسجد پذيراي زائران مولاست اما يکبارنشد که ازاين زائران مشتاق و چشم انتظارحضرتش بپرسند چقدربراي امدنش آماده هستند؟فقط شاهد دعاو زيارت و نماززائران هستيم و بعدکه به شهرهايشان بازمي گردند مسجدمي ماند با عدم رعايت بسياري از چيزهايي که دل مولارابه درد

مي آورد!.....چيزي نگفتن بهتراست تانشکنددلدارمن.....

حرف سوم:روزتبليغ وبه ياد رادمرد قبيله ايمان

روزتبليغ واطلاع رساني وسالروزتاسيس سازمان تبليغات اسلامي گرامي باد.جاي دارد ازهمه دست اندرکاران اين نهاد مردمي بخصوص مبلغان و مبلغه هاي محترم تشکروقدرداني کنيم اما براي آمدن و ظهور مولا هنوز بسيارکارهاي ديگروتبليغات مثبت هست که نيازبه مددمردم دراين نهاد عظيم دارد.همچنين سالروزشهادت رادمرد قبيله ايمان شهيد دکترمصطفي چمران راگرامي مي داريم .اميد آنکه راه همه شهداي اسلام و انقلاب اسلامي و سالهاي دفاع مقدس به نيکويي ا دامه يابد و بتوانيم به درستي حق شهدارا اداکنيم و خاطره ها و رشادتهاو دلاورمرديهايشان را زنده و پايدارنگه داريم.

حرف چهارم:ميلاد نور

ميلاد بانوي دوعالم حضرت فاطمه زهرا(س) و ميلادامام خميني (ره)نزديک است.

ضمن تبريک فرارسيدن  ميلاداين دومولودخجسته به شمامحبان اهلبيت (ع)از شماو مخصوصا خواهران محترم مي خواهم که حرمت هفته فاطمي را به نيکوئي نگه دارند و  بيش ازپيش کاري کنند که آن بانوي نمونه اسلام را سرمشق واقعي خويش درزندگي قراردهند تابه نيکوئي بتوانيم باهم به زيارت مولادر روزموعودنائل شويم.

حرف آخر:دعايت مي کنم مولابيايي...

خدايا مسافرماديرکرده...مارامددنماکه کاري کنيم مولايمان ازماراضي شود و به مدد و کمک تواي خداي

 بي همتاهرچه زودتربيايد.دلمان خيلي برايش تنگ شده است.خداياکمک کن مولابيايد.

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  | 


بسم الله

سلام برحضرت اباصالح المهدی عج

سلام بر حضرت فاطمه معصومه (س)

سلام بر همه انبیائ واولیائ و ائمه اطهار

سلام بر بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا(س)

 

زیارتش بهانه نمى خواهد !

سرت را به شیشه پنجره تکیه داده اى. ماشین از پلیس راه مى گذرد و هر لحظه به شهر نزدیک تر مى شود، دلت بهانه مى گرفت، هواى او را کرده بود که پا در سفر گذاشتى از لحظه اى که ساک را بسته اى و راه افتاده اى هر لحظه بى تابتر شده اى از بلنداى جاده به شهر خیره مى شوى نگاهت از روى ساختمان ها مى گذرد. چشمان تشنه ات در التهاب عطش مى سوزند. چیزى را مى کاوند که خود نمى دانى، دلت گواهى روشنى مى دهد. در تابش نور آفتاب تشعشع خیره کننده «گنبد طلایى» حرمش چشمانت را به آتش مى کشد. نگاه تشنه ات بر روى گنبد قفل مى شود، مى ماند. گویى به آنچه مى طلبیده رسیده است...

 

مطاف ملائکه الله

جذبه محبت کریمه، امان فکر کردن به غیر را از تو گرفته است. هنوز نگاهت خیره به گنبد است و «گلدسته ها» که آواى «ربنا» از قنوتشان جارى است. توان ایستادن ندارى، تا لحظه اى دیگر بر دروازه حرمش خواهى بود.

بیقرار، بیخود از خود، دل هواى پرواز مى کند، بى تاب از ماندن. چشم ها بهانه باریدن مى گیرند. زبان زمزمه نیایش پیدا مى کند و دست هایت تشنه قنوت دعا مى شوند. ضرب اهنگ قلبت با پایت درهم مى آمیزد, کسى تو را به خود مى خواند...

 

اذن دخول

 

بر آستان درکه پا مى گذارى بى اختیار دلت مى لرزد. حس مى کنى در دریایى از نوز غوطه ور شده اى. «صحن و سراى» با صفایش روح تو را سرشار از لطافت و مهر مى کند. نگاهت از لابه لاى گلدسته ها مى گذرد. نسیم هر لحظه بر «پرچم سبز» گنبد طلایى اش بوسه مى زند.«کبوتران حرم» این ساکنان همیشگى دسته دسته بر گرد حرم طواف مى کنند و به او سلام مى دهند. دست بر سینه مى گذارى، صداى هق هق قلبت را مى شنوى. چشمانت خلسه خود پر چشم سبز را زیارت مى کنند و بى اختیار اشک ورود به حرمش را از خدا و پیامبر و ملائکه الله و خود کریمه مى طلبى،چرا که ورود به این مکان مقدس بى اجازه نشاید.

 

دیگر تاب ایستادن ندارى، وارد مى شوى و خود را در جارى آب حرمش تطهیر مى کنى...


 

ضریح،لحظه اى تا بى نهایت...

کفش هایت را که به «کفش دارى» مى سپارى دیگر خودت نیستى که پیش مى روى. اکنون لبریز از شور و عطشى. تشنه اى هستى که هر لحظه به آب نزدیکتر مى شود. اما تو هر چه از دریاى عشق اهل بیت بنوشى تشنه تر خواهى شد. نگاهت از لابه لاى نور«چلچراغ سبز وسرخ وزرد» که چون ملائک دور تا دور «رواق ها» صف کشیده اند مى گذرد و بر روى «ضریح» قفل مى شود. قلبت به هم فشرده مى شود و یک لحظه از حرکت مى ایستد! دل و دیده از اختیار بیرون مى رود و بر زبانت جارى مى شود:

 

السلام علیک یا بنت رسول الله(صلى الله علیه و آله وسلم) ...

 

در ازدحام جمعیت گم مى شوى و بى اختیار به طرف ضریح کشیده مى شوى. شرمنده و خجل از اعمالت اما امیدوار به «شفاعتش» پا پیش مى گذارى. فریاد در حنجره ات خشکیده و غمى غریب روى دلت سنگینى مى کند. ناگفته هاى زیادى دارى که فقط به او مى توانى بگویى. نفست بند آمده است. دستت را به پنجره ضریح گره مى زنى. جاذبه اش تو را به نزدیک تر مى خواند .پیشانى ات که سردى ضریح را مى چشد با تمام وجود او را حس مى کنى. بوى عطر و گلاب از خود بى خودت مى کند.

 

داغ دلت آرام از جا کنده مى شود واز لابه لاى «مشبک هاى ضریح» داخل «مرقد» مى شود , کنار«پارچه سبز» روى مرقد مى نشیند و آن را به چشم مى کشد و مى بوسد. حالا دیگر دل و زبانت دست به دست هم داده اند و با چشمانت هم آوا شده اند. هر چه بلدى زمزمه مى کنى به تمام اولیا متوسل مى شوى آن ها را شفیع مى آورى و زبانت با تک تک واژه ها زیارتنامه معاشقه مى کند و دلت ناگفته هایش را بیرون مى ریزد.آتشفشان چشمانت مى جوشد و سیلاب اشک به پهناى صورتت مى دود حس مى کنى که پوسته قلبت ترک برداشته است در امتداد این لحظه هاى سرخ و سبز احساس غریب اما خوش به تو دست مى دهد. «دستى سبز» از شبکه ضریح بیرون مى آید، نوازشت مى کند و دلت را لبریز از نور مى کند. لبریز از کوثر کریمه. دوست دارى که سال ها در همین لحظه بمانى و این لحظه به بى نهایت متصل شود...

 

با تربت کربلا

 

نسیم ملایمى می وزد و مشامت را سرشار از عطر «گل محمدى» مى کند. احساس سبکى خاصى مى کنى و طرف «بالا سر مبارک» کشیده مى شوى. «تربت کربلا» را جلویت مى گذارى و تکبیر مى گویى. تربت کربلا هم در این جا بوى دیگرى دارد. دلت براى یک جرعه «زیارت عاشورا» لک مى زند. عاشورا! این سرخ ترین روز تاریخ...

مى روى اما...

 

نه! چطور دلت مى آید این جارا ترک کنى. این جا قطعه اى از بهشت است. اى کاش مى توانستى همیشه این جا بمانى!مى روى اما نه آن که آمده بودى. سبک، راحت، رها، عجیب حالتى دارى، گویاکه در آسمانى و برابر ماه پا مى گذارى. و دلت تاریک! نه، روشن، مثل خورشید، سفید چون برف، آبى تر از آسمان، سبز، سبزتر از بهار. مى روى به امید این که دوباره خیلى زود برگردى و سلامش کنى. هر لحظه بر مى گردى وبه پشت سر نگاه مى کنى. گلدسته ها تو را به خود مى خوانند و کبوترى بر بلنداى «ساعت حرم» در امتداد نگاهت مى نشیند. کاش تو هم یک کبوتر بودى. یک کبوترحرم!...

 

کریمه، کوثر کویر...

 

و معصومه معصومه است. فاطمه،محدثه، کریمه اهل بیت، کوثر کویر و قبله همه دل هاى شیفته ولایت، آشناى دور و نزدیک و بزرگ و کوچک. دختر هفتمین و خواهر هشتمین خورشید ولایت، زیارتش بهانه نمى خواهد که حرمش خانه محبان است و حریمش کعبه عاشقان. و عشق عشق است مسلمانى و زندیقى نیست. آنان که هر روز جرعه جرعه «اکسیر ولایت» را از جام مشبک هاى ضریحش مى نوشند دورى او را نمى توانند تحمل کنند در جوارش سکنا مى گزینند تا جان هاى عطشناک و کویرى خود را از محبت او سیراب کنند. حال که به قبربی نشان حضرت فاطمه (س) دسترسی نداریم مرقدمطهراین بانو چونان نگینی دردل شهرقم و درکشورصاحب الزمان می درخشد وامانت گرانبهایی است برای ما.مکانی است که محل رفت وآمد مولایمان مهدی صاحب الزمان عج است و محل فرودامدن و زیارت فرشتگان الهی و ارواح مطهر انبیا و ائمه اطهار(ع)است. خدا کند قدر این بانو را بدانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387;ساعت ;  توسط محدثه اهلبيت (ع);  |